Textfeld: فارسی شکر است، ولی  آلمانی نان قندی است.
از قدیم گفته اند که زبان فارسی شکر است، ولی انسان تنها با قند و شکر نمیتواند زندگی کند. ما که در جامعه آلمان زندگی میکنیم، به نان هم احتیاج داریم و برای نان درآوردن و کارکردن باید زبان آلمانی را فرگرفت.  ۴۰ سال پیش که وارد هامبورگ شدم،  برای آموختن زبان آلمانی چند اصل را به ما یاد دادند:
آلمانی را نزد آلمانی زبان بیاموزید و هرگز به دنبال معلمی نباشید که بتوانید با او فارسی صحبت کنید.  البته ما معلمین فارسی زبانی خوبی داریم که آلمانی درس میدهند و لی اینان از فارسی صحبت کردن در سرکلاس پرهیز میکنند. باید در زبان آلمانی غوطه ورشد و با آن دست و پنجه نرم کرد. آموختن شنا هم موقعی ممکن است که  بدون کمک و بالش کمکی خود را به پیش ببرید. تا موقعی که خود را به جایی متکی کنیم، نمیتوانیم کاملاً شنا را بیاموزیم.
از فرهنگ لغت آلمانی - فارسی تا حد امکان پرهیز کنید و بکوشید زبان آلمانی را به  آلمانی بیاموزید. به دنبال معادل کلمه در فارسی نباشید و یک واژه آلمانی را در کاربرد روزمره آن بکار گیرید. به فرهنگ دوزبانه تنها به عنوان کمک و از روی ناچاری مراجعه کنید. ما تقریباً ۸ تا ۱۰ فرهنگ لغت آلمانی به فارسی داریم که تنها یکی از آنها توسط یک زبانشناس نوشته شده است.  منظور ما فرهنگ لغت استاد دکتر بهزاد است که در شماره اول برگ سبز آنرا معرفی کردیم.  مؤلف این فرهنگ خود استاد رشته زبانشناسی بوده و ۱۰ سال برای تألیف این کتاب کار کرده است. دانستن دو زبان هرگز نمیتواند برای فرهنگ نویسی کافی باشد، مگر اینکه مؤلف سالها در بخش زبانشناسی تحصیل کرده باشد. ما فرهنگ نویس هایی داریم که در رشته های بیولوژی، کارگردانی و یا حتی ورزش تحصیل کرده اند و جای تعجب نیست که نتوانسته اند اصول اولیه تنظیم و تدوین فرهنگ لغت (گزینش واژه،  سرواژه ها و شماره گذاری آنها، دستورخط و آوانگاری، ریشه شناسی، هویت دستوری واژه، حوزه کاربردی، ترکیب های لغوی و ...) را مراعات کنند. 
پیشنهاد ما برای پیشرفته ها اینست که در کنار فرهنگ آلمانی به فارسی از فرهنگ انگلیسی به فارسی استفاده کنید و این کاری است که نویسنده این مقاله برای ترجمه های سنگین و فنی خود انجام میدهد.  درچند سال گذشته چند فرهنگ جامع انگلیسی در ایران منتشر شد که میتوان از فرهنگ هزاره یک جلدی ٢۰۰۰ صفحه یی علی محمد حق شناس و همکاران و فرهنگ پیشرفته آرین پور (۶ جلد و ۶۰۰۰ صفحه) نام برد که به عنوان CD نیز قابل نصب روی رایانه شما میباشد.  خیلی از کلمات آلمانی چون از لاتین و یا یونانی آمده اند، در زبان انگلیسی نیز تقریباً به همین صورت استفاده میشود.  بطور نمونه کلمه آلمانی objektiv در انگلیسی objektive    نوشته میشود و مثلاً فرهنگ هزاره این معانی را برای آن عرضه میکند:
(رفتار): منصفانه، بی طرفانه، عادلانه، برون گرایانه (شخص): منصف، بی طرف، عادل،  (فلسفه): عینی، واقعی، خارج از ذهن، دارای وجود خارجی، (دستور زبان): مفعولی. همچنین به معنی هدف؛ غایت و بالاخره در فیزیک به معنی عدسی شیئی.
 
تا میتوانید به زبان آلمانیِ صحیح گوش کنید. من درماه های اول اقامت در آلمان یکشنبه ها به کلیسا میرفتم، چون شنیده بودم که  کشیش ها بی غلط سخن میگویند. هرگز از اینکه آنچه را میشنوید، درک نمی کنید، ناراحت نباشید. کلمات آنقدر باید به گوش بنشینند که بتوان از روی  تکرار آنها به جایگاه و اهمیت آنها پی برد.  نه تنها شنیدن، بلکه خواندن (حتی بدون درک مطلب) ما را متوجه میکند که بعضی از کلمات مرتب تکرار میشود. این تکرار ما را کنجکاو کرده و به دنبال معنی آن خواهیم بود. تا جایی که میتوانید فیلم های آلمانی ببینید. این تمرین سمعی و بصری همراه با علاقه برای کشف داستان فیلم مارا با سرگرمی و لذت به سوی زبان آلمانی میکشاند. خیلی از DVD ها چند زبانه پخش میشوند. در اینصورت فیلم را یکبار به فارسی و یا انگلیسی و بار دیگر آنرا به آلمانی ببینید.
کسانیکه به رایانه دسترسی دارند، میتوانند از خود آموزهای آلمانی همراه با سی دی استفاده کنید که آنها را در کتابخانه های عمومی شهر Öffentliche Bücherhallen نیز میتوان رایگان  قرض گرفته و کپی کرد.   بعضی از این برنامه ها دو طرفه کار میکند و صوتی و تصویری می باشند. شما میتوانید جملات را ادا کنید و با آنچه کامپیوتر میگوید مقایسه کنید. 
همچنین سایت اینترنت صدای آلمان بطور رایگان درسهای آلمانی پخش میکند که  در قالب mp3 قابل ضبط است و میتوان در اتومبیل و یا بین راه آنها را شنید.
از حرف زدن نترسید ولی فریب  تشویق و تعریف آلمانی ها را هم نخورید. آلمانی ها به هرکسی که شکسته بسته هم حرف میزند، میگویند: چقدر خوب صحبت میکنی!  اینرا از روی ادب میگویند.  سخن گفتن مانند لباس پوشیدن و نظافت  باید پاک، بدون عیب و آراسته باشد. به اینکه حرف شما را فهمیدند، کفایت نکنید.  آنچه میگویید، باید درست باشد. در غیر اینصورت نمیتوانید در آینده دیواری را که کج  بالا آمده است، راست کنید. از مخاطب خود حرف تعریف اسم ها der, die das را سؤال کنید و از او بخواهید که جمله شما را تصحیح کند و این فرد میتواند فرزند خود ما باشد که در کلاسهای بالا درس میخواند.  خود نویسنده بعد از ۴۰ سال اقامت درآلمان و هنوز اینکار را میکند و از آن شرمی هم ندارد. 
زبان آلمانی مانند کارت ویزیت شماست. مخاطب شما چه در تلفن و چه در ملاقات حضوری با اولین جمله های شما میتواند درک کند که آیا با علاقه، دقت و نظم این زبان را یاد گرفته اید، یا از روی اکراه. خیلی از کارفرما ها  این برداشت را دارند که کسی که  زبان را با نظم و دقت یادگرفته، بقیه کارهایش را هم با نظم انجام میدهد.

نوشته ناشر





با جامعه آلمان هماهنگ  شویم ....
دیداری از مؤسسه  زبان  »گرونه«  در هامبورگ
چند سال است که سیاستمداران آلمانی بعد از چندین دهه غفلت و بی توجهی به این نتیجه رسیده اند که باید قدمی در جهت همراه کردن مهاجرین با این جامعه انجام دهند. دولت گرهاردشرودر در آغاز سال ٢۰۰۵ با تصویب قانون جدید  اقامت و مهاجرت بودج یی معادل یک میلیون و ٢۰۰ هزار اویرو برای  Integration   اختصاص داد.  از کلمه  اینتگراسیون  معانی مختلفی گرفته شده است. بعضی آنرا به معنی جذب و حل شدن میدانند و از مهاجرین انتظار دارند که بقـــول تقی زاده از فرق سر تا ناخن پا فرنگی شوند. این کار نه عملی است و نه مطلوب.  اکثر مهاجرین به فرهنگ، هویت و ریشه های ملی خود علاقمندند و به حق حاضر نیستند، به این معنی جذب جامعه آلمان بشوند.  داشتن تابعیت آلمان هیچکس را آلمانی نمیکند، همانطور که یک آلمانی بعد از ۵۰ سال زندگی در کردستان و یاعربستان  نمیتواند  از بیخ کرد و یاعرب شود! هویت های ملی و قومی قابل اکتساب نیست. ما اینتگراسیون را به معنی هماهنگی و همراهی میپذیریم و آن به این معنی است که زبان آلمانی را به خوبی و از روی اعتقاد آموخته، مقررات و قوانین موجود را پذیرفته و از آن گذشته به اصول اساسی حقوق انسانها بطوریکه در قانون اساسی آلمان و قبل از آن در اعلامیه جهانی حقوق بشر منعکس شده است، اعتقاد پیداکنیم. برگ سبز در هر شماره  یکی از ماده های حقوق اساسی در قانون اساسی آلمان را با ترجمه فارسی منتشر میکند. 
بعد از تصویب قانون جدید مهاجرت و اختصاص بودجه، مؤسسات مختلفی خود را نامزد برگذاری دوره های تدریس زبان و علوم اجتماعی (برای هماهنگی با جامعه آلمان و آشنایی با تاریخ، سیستم سیاسی، اجتماعی و فرهنگی این کشور) نمودند. متأسفانه در بین این مؤسسه ها تشکیلاتی هم قدعلم کردند که  از تخصص، قابلیت و صلاحیت کافی برخور دار نبوده و بقول معروف دکان باز کردند. 
هموطنان ما باید برای انتخاب مؤسسه  تحقیق بیشتری انجام دهند و برنامه های درسی مراکز مختلف را که لیست کامل آن در اینترنت و همچنین ادارات موجود است، با هم مقایسه کرده و به طور آزمایشی در آنها شرکت کنند. متأسفانه تا بحال تنها کسانی میتوانند از این کلاس های زبان و علوم اجتماعی استفاده کنند که از اقامت رسمی در آلمان برخوردار باشند.
برگ سبز میکوشد تا به مرور زمان پاره یی از این مراکز را معرفی کرده و شما را با طرز کار آنها آشنا کند.
درهمین راستا از مؤسسه  گرونه  Grone دیداری به عمل آورده و با دانشاموزان و مسؤلین این مرکز مصاحبه کردیم. 
این مؤسسه ۱۱۱ سال پیش تإسیس شده و از ٢۱ سال پیش به این طرف در جهت آموزش مهاجرین مشغول فعالیت است. مهمترین خدماتیکه  این موسسه در حال حاضر عرضه میکند از این قرارند:
آموزش زبان آلمانی توسط معلمین با تجربه آلمانی و فارغ التحصیل رشته های زبان و آموزش و پرورش از دانشگاه های آلمان
برگذاری کلاس های علوم اجتماعی به منظور هماهنگی با جامعه آلمان
کلاس های تدریس رشته های تکمیلی برای کسانیکه در جستجوی  تخصص شغلی جدید ی هستند، شغل خود را عوض میکنند و یا میخواهند در شغل فعلی خود معلومات خود را گسترش دهند.
این مؤسسه خود دارای یک بخش کاریابی است و تلاش میکند تا دانشاموزان خود را بعد از پایان دوره وارد بازار کار نماید.
کلاسها هر ماهه تشکیل میشود و هردوره یی ۶٣۰ ساعت (۶ ماه) را در بر میگیرد. در طول این مدت دوهفته تعطیلات خواهید داشت. کلاسهای درسی به سه دوره تقسیم میشود: مبتدی، متوسط و پیشرفته. در ماه ژانویه دوره جدید کلاسهای مبتدی و متوسط آغاز خواهد شد. 
دانش پژوهان در پایان این دوره یک گواهی دریافت میکنند. علاوه برآن میتوانند در امتحان رسمی نهایی شرکت کرده و در صورت موفقیت دیپلم زبان آلمانی B1 را اخذ کنند. این دیپلم راه را برای یافتن کار و کسب تابعیت آلمان باز کرده و مورد قبول مراجع مختلف خصوصی و دولتی می باشد.
همانطور که در بالا ذکر شد، هزینه های این دوره را (درصورتیکه  دانش پژوه از شرایط اقامتی و سنی لازم برخوردار باشد) اداره مهاجرت و پناهندگی به عهده میگیرد. 
درصورتیکه علاقمندان از شرایط لازم برخوردار نباشند، میتوانند هزینه کلاسها را خود بطور شخصی پرداخت کنند.
این مؤسسه از یک کلاس مخصوص سوادآموزی نیز برخوردار است. شرکت کنندگان این کلاسها کسانی هستند که با الفبا و خط آلمانی آشنا نبوده و باید از اساس خط لاتین را هم بیاموزند.
این مدرسه با سازمان خیریه کلیسا برای کمک و مشورت خارجی ها نیز همکاری کرده و علاوه بر خدمات آموزشی میکوشد تا از طریق سازمان خیریه فوق به مسائل روزمره پناهجویان نیز رسیدگی کند.

برگ سبز در دیدار از این مؤسسه با آقای Martin Schatke که مسؤل پروژه است، یکی از معلمین زبان خانم Astrid Louven  که فارغ التحصیل دانشگاه در رشته آموزش زبان می باشد و چند تن از دانش پژوهان گفتگو کرد.  اقای شاتکه در این دیدار به لزوم آموزش زبان آلمانی اشاره کرده و درباره تاریخچه این سازمان گزارش داد. خانم احمدی (ایران) و آقای جعفری (افغانستان) از نحوه تدریس زبان و علوم اجتماعی خیلی راضی بودند. خانم احمدی گفت: »قبل از این به چند مؤسسه دیگر نیز مراجعه کرده و بعد از مطالعه و مقایسه این مرکز را انتخاب کردم  در این مدرسه معلمین خیلی با حوصله، تجربه و تخصص با داش پژوهان رفتار کرده و آنقدر تکرار میکنند تا درس ملکه ذهن ما شود.«
آقای جعفری که ۱۰ سال است  از افغانستان خارج شده، ۶ سال پیش توانست پناهندگی اجتماعی (ماده ۵٣ قدیم) بگیرد و اکنون میخواهد به عنوان راننده اتوبوس مشغول به کار شود و برای تکمیل زبان آلمانی اکنون به این مدرسه آمده است.  گرفتن دیپلم زبان آلمانی برای او این امکان را بدست میدهد، تا بتواند شانس شغلی خود را افزایش دهد.
همانطور که در بالا گفتیم، فارسی شکر ولی زبان آلمانی نان قندی است. تسلط به زبان مانند گواهی رانندگی امکانات شغلی ما را افزایش داده و درهای جدیدی را بسوی ما باز میکند. باید آنر از پایه با دقت و کنجکاوی آموخت. برای یادگرفتن زبان یا باید عاشق آن شویم و یا مجبور گردیم. پس بهتر است، آنرا بیاموزیم، قبل از آنکه مارا مجبور کنند.

 کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست....

پائیزی کوتاه وطلایی جای خودرا به زمستان سپرد و پس از پیر زمستان، دختر زیبای بهاری خودرا آماده ی ورود به باغ و چمن و زندگی میکند، تا سپس جای خودرا به تابستان بسپارد. طبیعت به ما می آموزد که ما در یک چرخه ی وقفه ناپذیر از آمد و شد، مرگ و زندگی، طراوت و پیری قرار گرفته ایم ومرگ به همان اندازه طبیعی است که زندگی. اگر مرگ نبود زندگی ارزش خودرا برای ما از دست میداد: نه زمان ارزش داشت و نه تلاش برای زنده ماندن.  طلا از این رو گرانقیمت است که کم پیدا و محدود است. پیدایش حیات در تمام دستگاه عظیم خلقت یک استثناء بوده است ونه جزو قواعد خلقت.  کره ی زمین که حامل حیات و زندگی است، دراین جهان بی انتها تنهاست، ذره ی بسیارناچیزی از این خلقت نامحدود می باشد. اصل غالب بر هستی عدم وجود حیات است و ما با مرگ از این استثنا خارج شده و به جریان غالب و طبیعی خلقت می پیوندیم. زندگی سفرکوتاهی است که ما را ازخلقت جداکرده و دوباره به دامن خود برمیگرداند. مرگ ادامه ی حرکت است و زندگی بدون حرکت بی معناست. بنظر شما کدام بهتراست: زندگی دائمی همراه با سکون و بدون تغییر، یا زندگی با حرکت ولی همراه با مرگ؟  راهب های بودائی ساعتها با سنگ و مهره های ریز طرح زیبائی آفریده و سپس با یک فوت آنرا بهم زده و خراب میکنند، تا گذرا بودن زندگی واز دست دادن زیبائی ها را تمرین کنند.

 

چه نیرویی به ما امید زندگی میدهد؟

انسان تها موجودی است که از مرگ خود آگاه است و هرکسی بارها شاهد مرگ همنوعان، دوستان و عزیزانش بوده است. چه بسا که این مرگ از این لحظه به آن لحظه و بطور ناگهانی پیش آمده است. پس چرا باید برای این زندگی گذرا تلاش کرد، آیا این کوشش بیجایی نیست؟ آنهایی که دست به خودکشی میزنند، به مرگ طبیعی یی  که درپیش رو دارند، بیشتر از دیگران آگاهند و بدست خود رشته ایرا قطع میکنند که درهرحال روزی قطع خواهد شد. برای آنها »مفهوم زندگی« به پایان رسیده و در زنده بودن معنی و مفهومی نمی بینند. ولی این چه نیرویی است که آگاهی از مرگ و موقت بودن زندگی را از خاطر ما میبرد و نمیگذارد این فکر که مهمترین موضوع حیات است، شب و روز ما را تعقیب کند؟ آیا حاضریم در یک خانه ی اجاره ای سرمایه گذاری کرده و با علم به اینکه سه سال بعد باید آنرا ترک کنیم، آشپزخانه ای مدرن و حمامی گرانقیمت بسازیم؟

پس این چه نیرویی است که مثل پادزهر، غمِ بودن دریک دنیای بی ارزش و گذرا را به عشق و امید تبدیل میکند؟  این پرسش برای اکثر انسانها اصولاً مطرح نمیشود، ولی کسانی هم هستند که با آن در جنگند و رنج میبرند. این نیرو را میتوان به یک »شعله« تشبیه کرد. افسردگی ضعیف شدن شعله ی این چراغ است.  گاه این شعله به حد اقل رسیده و فقط سوسو میزند، گاه چنان مشتعل و پرنور میشود که همه ی وجود را گرفته، لبریز شده و میخواهد دیگران را نیز دربرگیرد. به صورت شعر، آواز، نقاشی،  هنر، دعا و مناجات و ... از ما بیرون میزند و قفس تنگ وجود ما این »مرغ باغ ملکوت«  را آزار میدهد.

حقیقت اینست که به این »نیرو« نمیتوان نامی یافت، چون از تصور ما خارج است. »امید  «(ارنست بلوخ، »شجاعت زیستن« (پاول تیلیچ) ، »اشتیاق« (کارل یان راسپرس)، »اراده ی زیستن« (شوپنهاور)، »جان جهان« (هگل)، »اراده ی قدرت« (نیچه)، همگی تلاش هایی هستند برای یافتن نام برای قدرتی غیر قابل درک که همه ی جهان را در برگرفته و بخشی از آن به عنوان شعله ای کوچک و قدرت حیات در ما و موجودات زنده و همچنین به عنوان حرکت و انرژی درماده نهفته است. درواقع حرکت وجه مشترک همه ی موجودات (جامدات، گیاهان و جانوران) است.

مذهبیون موضوع راآسانتر حل کردند و با واژه ی »خدا« این قدرت را به صورت شخص بکار میگیرند: »خدا خوشش نمی آید، خدا مجازات میکند، خدا عادل و رحمن و رحیم است.« و همچنین اورا مخاطب قرار میدهند: »خدایا مرا کمک کن.«  قوم یهود دراین میان راه ساده تری را انتخاب کرد و این قدرت را »یهوه« نامید. این کلمه ی عبری به این معنی است: »آنچه هست«. مسیحیان میگویند خدا به سه شکل جلوه میکند: پدر، پسر و روح القدس. شاید »هو« (او) با همه ی ابهامش گویا تر باشد. مولوی هنگامیکه عاجز میشود، همه ی این نام هارا کنار میگذارد، تا با »او« خلوت کند:

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم             تا که با این هر سه با تو دم زنم

رایج ترین بیان غیر مذهبی برای این کشش و قدرت، همان عشق است که در عرفان به حد کمال میرسد.

حافظ میگوید:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر            یادگاری که در این گنبد دوار بماند

و درجای دیگر مشروعیت زنده بودن را در »عشق« میداند:

هر آنکسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق                    بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

همانطور که فیزیک دانها میگویند: زمان با »انفجار اولیه« پدید آمد، حافظ آفرینش انسان و پدایش عشق را همزمان میداند:

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد               عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

و تنها تفاوت بین انسان و ملائکه را در پذیرش عشق می بیند: نیروی خلقت اول به سراغ ملائکه رفت، ولی دید آنها مفهوم عشق را نمی فهمند، ولی انسان این امانت را پذیرفت:

جلو ای کرد رخت، دید ملک عشق نداشت           عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

سخن گفتن از عشق به عنوان نیروی حیات در شرق و غرب سابقه ی طولانی دارد و کتاب معروف اریش فروم  »هنرعشق ورزیدن« نیز نمونه ای از جهانی بودن این مفهوم است. 

من کلمه ی »اشتیاق« را مناسب تر از عشق میدانم. عشق معمولاً نیاز به معشوق و یک مرجع دارد، درحالیکه اشتیاق یک حالت است، مانند »خوشحالی«، »شعف«  ویا احساس سبکی و خوشبختی.

ولی باز هم این سؤال باقی می ماند که این »اشتیاق« خود از کجا می آید، چرا در آمد و شد است، چرا ضعیف و قوی میشود، گاه  درحال خاموش شدن است و گاه لبریز میشود، آیا این اشتیاق از درون ما عبور می کند، می آید و میرود، و یا ما از کوچه ی این معشوقه عبور میکنیم؟ چه نیرویی آنرا هدایت میکند و سرچشمه ی آن کجاست؟

پاسخ به این سؤال با فکر محدود بشری ممکن نیست. ما تنها میتوانیم ذره ای از این نیرو را تجربه کنیم و با زبان محدود خود برای آن واژه ی ناقصی بیابیم.  حافظ نیز که دریکجا با یقین از نیروی عشق سخن میگوید، درجای دیگر  هشدار میدهد که از وارد شدن به این دریای پرتلاطم و کنجکاوی خود داری کنیم، زیرا  به راه بی انتها و تاریکی وارد خواهیم شد:

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا           سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود           ای وای از این بیایان و ین زاه بینهایت

 

زندگی و اشتیاق: دو واژه برای یک مفهوم

باوجود بغرنج بودن یافتن سرچشمه ی اشتیاق و احساس خوشبختی، انسان همیشه به دنبال درک آن بوده است. آنانکه به درجات بالایی از معرفت رسیدند و با تجربه ی وجودی آنرا حس کردند، اعتقاد دارند که: پای استدلالیان چوبین بود... ولی نیاز به فکر و اندیشه انسان را راحت نمیگذارد. اگر نمیتوانیم این قدرت را بیان کنیم، حد اقل میتوان راه های نادرست برای رسیدن به آنرا نشان داد: آنچه به یقین میتوان گفت اینست که »اشتیاق« نه به انسان اضافه  و نه از او دور میشود، بلکه جزو جداناپذیر حیات و حتی خود زندگی است. بنا براین عبارت هایی چون »عشق زیستن« ویا »امید زندگی« ازنظر دستورزبان جزو هیچیک از اقسام حالت اضافه نیست (اضافه ی ملکی: کتابِ بهمن، اضافه ی تخصیصی: زینِ اسب، اضافه ی بیانی: انگشترِ طلا، اضافه ی تشبیهی: لبِ لعل، اضافه ی استعاری: دستِ روزگار). اگر بگوئیم مفهوم زندگی، مثل اینست که بگوئیم: زنده ی جاندار و یا مرده ی بی جان که مارا به یاد عبارت معروف سنگ سیاه حجرالاسود می اندازد!

اشتیاق جلوه ایست از زندگی همانطور که آفتاب جلوه ی خورشید است، گرما جزو آتش و سرما همراه با یخ است. این گرما نیست که به آتش اضافه شده باشد و یا ازآن کم شود، مثل حالتی که آتش وجود داشته باشد و گرما آنرا ترک کند! پیدایش انسان با اشتیاق دو جنس مخالف شروع شده، پس از آن پروسه ی لقاح آغاز شده و اسپرهای مرد با شتاب و حرکت و اشتیاق بسوی تخم حرکت میکنند، تا اینکه یکی از آنها خودرا به آن رسانده و با هم یکی میشوند. همین اصل، یعنی میل بسوی حرکت و جنبش و خلاقیت و رشد همه ی سلولهای جنین را فرا میگیرد. این گرما آتشی را روشن میکند که خود ایجاد کننده ی گرمای بیشتری میشود. پزشکان میگویند جنین در ٧ ماهگی از نظر ارگان ها و سلسله ی اعصاب کامل است و در دوماه آخر وزن اضافه میکند. آنچه او در رحم مادر می بیند گرما، امنیت و نداشتن کمبود است. جنین به دنبال بدست آوردن نیست، بلکه همه چیز به او داده میشود. در جنین حیات و اشتیاق یکی است، چون هنوز خلاف اشتیاق (سرما، تنهایی، گرسنگی، ترس و ...) را ندیده است. با تولد ترس هم به عنوان احساس مخالف اشتیاق بدنیا می آید و گریه های کودک را میتوان به عنوان ترس از جدایی و ازدست دادن محیط گرم و آرام رحم دانست. درنظرنوزاد تولد نوعی مرگ است، به معنی خارج شدن از دنیای متعلق به خود: دو بچه ی دوقولو در رحم مادر بودند، وقتی یکی از آنها خارج شد، دومی گفت: آه برادرم از دنیا رفت!

عشق و محبتِ مادر و اشتیاق او به دیدن فرزندش ترس کودک را جبران میکند و او در دامن یک خانواده ی مسؤل به آن چیزی دست می یابد که تمام عمر همراهیش خواهد کرد و آن »اعتماد اولیه« نام دارد. اعتماد ترس اورا جبران میکند و اشتیاق همان زندگی اوست. در کودک اشتیاق در حالت آمد و شد نیست،  بلکه جزو جدانشدنی زندگی است. به تدریج اشتیاق و حیات از هم فاصله میگیرند و انسان در برخورد با ناملایمات زندگی، سرخوردگی، ندیدن اعتماد، ترس، نگرانی و احساس های منفی دیگر، خوشبختی را خودرا در »تحقق خواسته ها و نیازها« می بیند. اشتیاق که در ابتدا شیشه ی شفاف و آینه ی پاکی بود، به تدریج کدر و آلوده میشود: حسد، حسرت، حرص، غم از دست دادن مال، اورا رنج میدهد. روبروشدن با مسئله ی مرگ، بیماری و پیری ترس از دست دادن حیات را برهمه ی اینها می افزاید. تقریباً همه ی این آلودگی ها را خود بدست خود ایجاد میکنیم و کسی مسؤل آن نیست. نیازها و آرزوی های بیجا، انتظارات ناروا  از خود و دیگران، قرار گرفتن در روابط آزار دهنده با انسانها نمونه هایی از آن است. مگر پند حافظ را نشنیده ایم که گفت:

نخست موعظه ی پیرِ صحبت این حرف است            که از مصاحب نا جنس احتراز کنید

اشتیاق و زندگی که در اصل وجودی ما، چون گرما و آتش همیشه باهم بودند، به دو بخش تقسیم میشوند و از اینجا به بعد است که اشتیاق آمد و رفت خود و کم و زیاد شدنش را آغاز میکند.

ما به دنبال خوشبختی، اشتیاق، شعف و میل به زندگی هستیم، ولی نمیدانیم که اینهارا با »ازدست دادن« میتوان یافت و نه با »بدست آوردن«: اشتیاق و شعفِ طبیعی انسانی مانند یک پنجره ایست که از پشت آن چمنزار و گلستان زندگی را تماشا میکنیم.  به تدریج این شیشه آلوده شده است، بطوریکه نمیتوان زیبایی زندگی را از پشت آن تماشا کرد. برای اینکه این شیشه پاک شود و لکه های آن برداشته شود، نباید به آن چیزی افزود، بلکه آنچه را که بیگانه است، به آن اضافه شده و جزو اصل آن نیست، برداشت و پاک کرد.  اگر آئینه ای زیبایی چهره ی ما را نشان نمیدهد، نباید به آن چیزی افزود، بلکه باید آلودگی آنرا از بین برد. ما خود جلو راه آرامش خویش ایستاده ایم و یا به دیگران اجازه داده ایم که این را بر ما ببندند. لسان الغیب حافظ  تمام این مفهوم را در یک بیت خلاصه می کند:

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست    توخود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

بنابراین کمترین نتیجه ایکه میتوان از این بحث بدست آورد اینست که رسیدن به اشتیاق و خوشبختی و شعف  در از دست دادن است، و نه بدست آوردن. در مقاله ی »رها کن تا آزادشوی« (رجوع شود به سایت برگ سبز) این مثال را اوردیم که یک بچه میمون دست نازکش را وارد یک کوزه با گردن باریک میکند، از تنقلات داخل کوزه برمیدارد و بعد که مشتش پر شد، از دهانه ی تگ کوزه خارج نمیشود و اسیر صیاد میگردد. اگر حرص رسیدن به لذت موقت را نداشت و مشت را باز میکرد، میتوانست آزادی خودرا نگه دارد. حرص، حسد، حسرت، دشمنی، بدخواهی، بی اعتمادی، آزار خو و دیگران هیچکدام با ما تولد نشدند، بلکه لکه هایی هستند که به تدریج شیشه ی شفاق  اشتیاق را کدر نمودند. 

انسان از دیرباز متوجه فرّار بودن عنصر »اشتیاق« بوده است و تجربه کرده که این گوهر گرانقیمت گاه هست و گاه نیست. بنابراین باید آنرا بسته بندی کرده و در قلعه ی مستحکمی از گزند حوادث حفظش نمود. چون دانه های مروارید که باید آنرا به نخ کشید، تا زینتبخش سینه ی معوشه ی زندگی شود، چون عطر گرانبهایی است که باید آنرا درشیشه های تاریکی نگه داشت.  اعتقاد به ارواح، عناصر طبیعی و بت پرستی در انسانهای اولیه و ایمان و اعتقاد مذهبی، خداپرستی، ایدئولوژی و مکتب های غیردینی، همه وسیله هایی بودند و هستند برای اتصال انسان به یک جایگاه و ابزارهایی برای حفظ و بسته بندی این گوهر، ظروفی هستند که از ریختن این عطر خوشبو جلوگیری میکنند. این ظروف، رشته ها و اتصال ها خود در برابر آنچه باید حفظ شود اصالت ندارند و درخدمت آنند. ولی وقتی این مروارید، عطر و جواهر درخدمت قدرت و برتری طلبی قرار گرفتند، خودعطر فراموش شد و شیشه ی آن تقدس یافت و حتی دراین شیشه آب ریختند و بنام عطر به مردم فروختند، دانه های پلاستیکی را به رشته ی مذهب کشیدند و بنام گردنبد اصل بدست مردم دادند. باید بجای ظرف ها به محتوی نگریست، یعنی به انسانیت، صداقت، نوعدوستی و صلح طلبی. چه بسا انسانهای مذهبی که درست نقطه ی مقابل این صفاتند و انسانهای غیرمذهبی که لبریز از عشق به انسانیت و نیکی و صفا می باشند.

سخن را با غزل زیبایی از حضرت مولانا به پایان میرسانیم که با بیان شیوا و ساده ی خود از دست دادن را به ما می آموزد. او دراین شعر »باخود بودن« را در برابر »بی خودی« قرار میدهد. اولی همان مخلوط شدن اشتیاق با عناصر مخرب و آلوده کننده ی آیینه ی شفاف اشتیاق است، درحالیکه »بی خودی« مملو شدن انسان است از خلوص، تواضع و عشق:

این غزل تکمیل خواهد شد.....

 

۱) تا هنگامیکه اسیر خودخواهی و خود بینی هستی، اشتیاق به خار تبدیل میشود واگر به صفای درونی  رسیدی با اشتیاق یکی میشوی و ازاوجدانیستی.  ۲) اسارت در خود نگری تو را شکار یک پشه میکند، ولی اگر به عشق رسیدی فیل را هم شکار میکنی. ۳) تا آنزمانیکه دنیارا ازپشت شیشه های لکه دار می بینی، جهان درنظرت ابرسیاه و غم انگیزی می آید، ولی وقتی این کدورت ها ازمیان رفت، ماه از پشت ابر بیرون آمده و درکنارت می نشیند. ٤) تا وقتی که اسیر احساسات منفی هستی، یار کناره گیری میکند و اگر بر آنها غلبه کردی، یار با باده در کنارت می نشیند. ٥) اگر اسیر باخود باشی، زندگیت همچون خزان است، اگر مشتاق شدی، ماه سرد دی برایت مانند بهار خواهد شد. ۶) علت همه ی نا آرامی های تو اینست که در جستجوی بدست آوردن آرامش دائمی بودی و خود این تلاش نا آرامی ایجاد کرد. ولی مگر چیزی در زندگی ماندنی است؟ آنجائیکه حرکت، رفت و آمد، تولد و مرگ، زمستان و بهار در حال تبدیل و تحول اند، قراری وجودندارد. قرار کامل در قبرستان هاست و نه در زندگی. پس بی قراری را به عنوان یک قانون زندگی بپذیر، تا به آرامش برسی. (درمصرع دوم این بیت بی قرار نوشته میشود، ولی باید بی قرار(ی) خوانده شود.) ٧) آنقدر برای خوردن و آشامیدن (گوارش) و لذت های مادی دست و پا میزنی، که نمیتوانی به لذت واقعی برسی. حرص دشمن آرامش است. یکی غذا را با حرص میخورد و دیگری خود را مهمان سفره ی زیبای خلقت میداند و با قدر دانی به آن نگاه میکند. بنا براین اگر حرصِ گوارش را کنار بگذاری، حتی زهر هم برایت گوارا خواهد بود.  ۸) همه ی کوششت رسیدن به یک مراد و یک مقصود از پیش تعیین شده بود و اگر این تلاش را از دست بدهی و به آرامش برسی  خواسته های تو نثار پایت میشوند. تا هنگامیکه ما در جستجوی مراد هستیم، آنقدر نا آرامی داریم که ممکن است مقصود و مراد ما از کنارما عبور کند و ما او را نبینیم. ۹) ما در دوستی همواره طالب عشق یار و مهربانی او هستیم و هر نامهربانی کوچک ما را فسرده میکند. بنا را برجور یار بگذاریم، یعنی هیچ انسانی را مطلق نکنیم، برای یافتن یارایدآل دست و پا نزنیم واورا همانگونه که هست با جور و مهرش بپذیریم.  دراین حالت آرامش خواهیم دید که همان یار نازگر چون عاشق زار خود بسوی ما خواهد آمد.  ۱۰) مولانا که در قونیه (غرب) می زیست، شمس تبریزی  را خورشیدی میداند که ازشرق یعنی تبریز طلوع کرده و ماه و ستارگان با آمدن این خورشید از وجود حقیر خود شرمنده شدند.   

هادی رضازاده           

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Textfeld: چگونه علمای مسیحی خودرا با مدرنیسم وفق داند؟
علمای مسیحی در دوره روشنگری و صنعتی شدن اروپا  که ۲۵٠ سال پیش آغاز شد و همراه بود با هجوم علم، صنعت، خردگرائی، خرافات زدائی، ضعیف شدن خودکامگی های سیاسی و کلیسائی، آزادی های فردی و در یک کلمه »مدرنیسم« با چالش هائی  روبرو شدند که مشروعیت عقائد و آراء کلیسا را در همه زمینه ها مورد سوال قرار میداد. سخن ما دراینجا درباره برخورد علماء مسیحی در سطح آکادمیک  با این جریان است. درحالیکه تقریبا ۲٠٠ سال قبل از آن کپرنیک (وفات در سال ۱۴۵۳) با  کشف منظومه شمسی ثابت کرده بود که زمین مرکز هستی نیست، در قرن هیجدهم این اصل مقبولیت عمومی یافت و پذیرفته شد که انسان ذره کوچکیست در یک عالم بی انتها و اینکه قانونمندی های هستی را میتوان با علم درک کرد.
تفسیر جهان به کمک علم و خرد و تبیین اخلاق به کمک ابزار خرد وعقلانیت، تفسیرهای دینی را به هم ریخت: چگونه میتوان خلقت جهان، انسان و همه موجودات را طبق تورات در۷ روز پذیرفت، به معجزات حضرت عیسی اعتقاد داشت و قبول کرد که او بعد از مصلوب شدن دوباره به میان پیروانش باز میگردد؟  درحالیکه مخالفت مارتین لوتر درسال ۱۵۱۷ با پاپ بر سر اصول اعتقادی درون کلیسا ئی (مثل بخشیده شدن گناهان با پرداخت کفاره) بود، اکنون در دوره روشنگری و صنعت همه کتاب مقدس و شخص عیسی مورد سوال قرار گرفت، زیرا بینش انسان از جهان هستی، پیدایش وتکامل  عوض شده بود. علوم تجربی خود را از فلسفه و الهیات جدا کردند و خردگرائی و عقلانیت بر بینش های مذهبی درباره اخلاق، حقوق و سیاست چیره شد.  ازهمه مهمتر اینکه آزادی  انسان از قدرت های خودکامه سیاسی و دینی (انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹)  نفوذ مذهب بر افکار را عقب راند. نقش سیاست  به یک نیروی پاسدار نظم عمومی تبدیل شد که مشروعیتش  تنها مدیون ایجاد رفاه برای همه است.  این تحولات در کشورهای اروپا به همین سادگی، پشت سرهم و بی وقفه و بدون شکست های موقت نبود. آنچه گفتیم تنها جریان غالب بر پروسه ایست که تا امروز نیز ادامه دارد. 
علمای آگاه دین و الهیات دراین دوره بجای مقاومت در برابر این سیل خروشان،  خود را با تحول و تجدد همراه کردند ومجبور شدند جدائی و استقلال سیاست، فلسفه و اخلاق را از دین بپذیرند و (صرفنظر از اقلیت های واپسگرا) حتی خود پیشگام این تحول شوند. درنیمه دوم قرن ۱۸ عقلانیت و راسیونالیسم  در کلیسای پروتستان آلمان وارد حوزه الهیات شد. شاید کلیسا بخصوص علمای مترقی پروتستان نگران این بودند که درصورت نپیوستن به  تحولات جدید همه نفوذ خود را ازدست داده و ایمان مذهبی بکلی  دستخوش نابودی و بی تفاوتی شود.
روحانیت مسیحی دراین دوره مکتب ها و روش های برخورد گوناگون و ضد و نقیضی با پدیده مدرنیسم داشت، که ذکر آنها از حوصله این مقاله کوتاه خارج است. آنچه مسلم است اینست که در مسیر این درگیریها علمای بانفوذ مسیحیت در حوزه های علمیه و در سطح آکادمیک بخصوص از نیمه دوم قرن ۱۸ به بعد به اصولی رو آوردند، که از آن زمان معتبر مانده و تقویت شده اند، هرچند که جناح هایی از کلیسای رسمی با تاخیر و حتی اکراه به این اصول تن داند و حتی امروز هم تنها  آنهارا تحمل میکند. در آمریکا هنوز فرقه هائی هستند که فرزندانشانرا از شرکت در درس زیست شناسی منع میکنند، چون هنوز نتوانسته اند فرضیه داروین را هضم کنند!
علمای آگاه و ترقی خواه مسیحی در اروپا از نیمه دوم قرن ۱۸ در برخورد با مدرنیسم حد اقل بر سر این اصول توافق کردند:
دلائل عقلی با وحی آسمانی همسنگ و همترازند وحتی باهم سازش دارند. اگر درگذشته عقل تابع وحی بود، اکنون کوشش براین شد، تا برای وحی دلائل عقلی ارائه کنند.
نفوذ عقل درالهیات همراه شد با گشترش اخلاق گرائی. دراین دوره مسیحیت میکوشد تا خود را نماینده  واقعی فضائل اخلاقی بداند.
دین کم کم به یک مسئله فردی تبدیل شد و به یک تجربه وجودی انسان از خلقت تبدیل گردید. 
مذهب به انسانگرائی رو آورد و کوشید تا بجای  استفاده از »عذاب وجدان« و تکیه بر »گناه اولیه«  در خدمت رفاه بشر دراین دنیا باشد. بجای اینکه انسان درخدمت مذهب باشد، مذهب خودرا در خدمت انسان قرار داد.  
مسیحیت کوشید تا حقایق مذهبی را با اصول کلی خرد و عقلانیت وفق دهد.
همه آنچه گفته شد نمیتوانست عملی شود، مگر با قبول راهی  کاملا جدید بنام روش انتقادی- تاریخی در برخورد با کتاب مقدس و اصول دین. روش انتقادی- تاریخی  که بعدها  فلسفه هرمنوتیک نام گرفت در سطح آکادمیک به این اعتقاد رسید که کتاب مقدس را باید چون یک متن تاریخی و عیسی را به عنوان یک شخصیت تاریخی مورد بررسی قرار دهیم، تا بتوانیم جوهر اصلی دین را از آنچه مطابق شرایط زمان و مکان برای انسانهای آن دوره آمده است، جدا کنیم.
علما این اصل را پذیرفتند  که کتاب مقدس  قابل نقد است و اصول و تعالیم مسیحیت در طول تاریخ طبق شرایط زمانی و مکانی قابل تفسیر بوده و  حقایقی نسبی میباشند. جوهر اصلی کلام الهی آن موضوعاتی نیست که در دوره خاص و شرایط خاصی بیان شده، بلکه جوهر اصلی  وحی در درجه اول آن اصولی است که درخدمت سعادت  ونجات انسانها آمده است.
به بیان دیگر میتوان نظر این متکلمین را در این خلاصه کرد که:  کتاب مقدس کلام الهی است که با زبان ناقص و قابل تفسیرانسانی بیان شده است.
عقلانیت و راسیونالیسم در قرن ۱۸ اروپا مسئله ای عام و همه پسند بود  رابطه بین دین و دانش به بهترین شکلی در عنوان کتاب امانوئل کانت جلوه میکند: Die Religion innerhalb der Grenzen der bloßen Vernunft  (مذهب درچارچوب خرد محض) که به سال ۱۷۹۳ منتشر شد. به عقیده او عقلانیت حکم میکند که ما به یک مذهب اخلاقی و عقلائی برای کنترل شرارت انسانی و بردن او بسوی خیر اعتقاد داشته باشیم. 
قبول بی چون چرای علم و راسیونالیسم در قرن ۱۸ حتی به تقدس بلامنازع راسیونالیسم و گرایش هایی افراطی نیز منجر شد.  بعضی از دانشمندان مسیحی حتی آنقدر پیش رفتند که اصلی ترین دگم های مسیحیت را نیز انکار نمودند. مثلا Wegschneider  در اثری که به سال ۱۸۱۵ منتشر کرد، اصول اعتقادی مسیحیت را بکلی وارونه کرده از نو تفسیر میکند: او معجزات و ماوراء طبیعت را منکر شده، شعاعر دینی را به معنی سمبولیک درک کرده، دوباره زنده شدن مسیح را بازگشت کسی میداند که ظاهراٌ از دنیا رفته و معراج او را یک داستان تخیلی بیشتر نمیداند. 
 قرن ۱۸ دوره ورود راسیونالیسم و خردگرائی در مسیحیت است  و  برداشت علمای مسیحی براینست که بین علم ودین  رقابتی وجود ندارد وحتی در مواردی دین را تابع علم میدانستند. ولی در قرن ۱٩ این افراط گرائی  تعدیل شده و اصولا درهمه زمینه ها راسیونالیسم خشک و بی عاطفه راه را برای رمانتیسم (مکتب شور و احساس)  بازمیکند و الهیات مسیحی نیز از این قافله عقب نمی ماند.
فریدریش شلایرماخر (متوفی ٤ ۳ ۱۸) که باید او را بعد از مارتین لوتر به عنوان نامدار ترین متکلم پروتستان دانست، خرد وعقلانیت را می پذیرد، ولی دین را از جنگ و رقابت جانفرسا با علم و سیاست نجات میدهد. برای او مذهب  یک تجربه وجودی فردی است.  دین »گرایش انسان بسوی امری ابدی است، برای  معنی دادن به زندگی «. او (برخلاف فیلسوف همعصرش هگل) از مذاهب آسیائی نام نمیبرد، ولی از عرفان  شرقی بدون اینکه نامی از آن ببرد، الهام گرفته است. او بر وحدت وجود« تکیه کرده و دیدگاهی عرفانی  از رابطه بین انسان و جهان عرضه میکند. برای او مذهب یک تجربه فردی برای رسیدن مستقل و بیواسطه به خوشبختی و »نظاره ایست به هستی« برای یکی شدن با وجود. اعتقاد به خدا از نظر او چیزی نیست جز »احساس وابستگی  ونیازشدید انسان به بینهایت«  .شلایرماخر همه دوگانگی ها را منکر میشود و خدا وطبیعت را یکی میداند.(پانتئیسم) برای شلایر ماخر مذهب بعد سوم فکر و عمل را تشکیل میدهد ومهمترین اجزاء آن تواضع، عشق، سپاسگذاری، همدردی و پشیمانی ازگناه است. درک مسیحیت از انسان، خدا و جهان بعد از شلایرماخر تغییر قابل ملاحظه ای نکرده است.  تجارب تلخ دو جنگ جهانی خانمانسوز در قرن بیستم  باعث شد تا جناح های مترقی مسیحیت بخصوص در اروپای غربی خود را بازهم بیشتر با مقتضیات زمان وفق داده و مسئله حفظ صلح، عدالت و همبستگی با جهان سوم را جوهره اصلی رسالت خود دانسته و درجهت نزدیک تر شدن دو کلیسای بزرگ پروتستان و کاتولیک قدم های موثری بردارد. بزرگترین تحولی که در قرن بیستم رخ داد مصوبات دومین مجمع عمومی واتیکان بود که درسال ٤ ۶  ۹ ۱  بعد از مزاکرات طولانی سعادت و نجاب بشر را تنها در انحصار مسیحیت ندانسته و اعتقاد دارد که همه انسانها میتوانند در دین خود با اعتقاد به خدای خودشان رستگار شوند.  
ایجاد دیالوگ با مذاهب ابراهیمی و بخصوص اسلام اکنون در سر آغاز قرن ۲۱ گام دیگری است  برای تنش زدائی و ایجاد آرامش بخصوص بعد از وقایع ۱۱ سپتامبر.
خلاصه کلام اینکه جناح مترقی مسیحیت در ٠ ۵ ۲  سال گذشته کوشیده است، تا باوجود رشد گرایش های غیر مذهبی، مطابق وضعیت زمانی برای خود در فرهنگ و جامعه جایگاه هائی را حفظ کند که یکی از مهمترین آنها پاسداری از ارزش های اخلاقی و انسانی است. 
علمای واقع بین مسیحی امروز دیگر با علم مخالفتی ندارد، ولی خودرا مسئول کنترل  پیشرفتهای مهار گسیخته علمی (مثلا دست کاری روی  ژن ها) میدانند و نسبت به نتایج غیرانسانی علم و سیاست هشدار میدهند. شعار امروز علمای دین اینست که ایمان بدون خرد به خرافات و علم بدون ایمان به انسان ستیزی و خشونت می انجامد. اینان معتقدند که سیاست و اقتصاد بدون ارزش های اخلاقی و انسانی به خودکامگی و بی عدالتی  منجر خواهد شد.  اکثر علمای آگاه اعتقاد دارند که حفظ ارزش های پایه هنوز هم  جزو وظایف  دین بوده و وظیفه سیاست پیداکردن روش ها ی مناسب و اجرای این ارزش ها در زمینه سیاسی می باشد.
مسیحیت که در نیمه اول قرن بیستم خودرا از سیاست بکلی کنار کشیده بود، مخالفت قابل توجهی با جنگ اول از خود نشان نداد و در دوره فاشیسم هیتلری نیز صرف نظر از موارد استثنائی، سکوت اختیار کرده بود، اکنون به شکل جدیدی دوباره از راه دور در سیاست دخالت میکند و با وجود قبول سکولاریسم، برای خود حق اظهار نظر قائل است، بدون اینکه کمترین ادعا و یا علاقه ای برای شیوه اجرای سیاست های روز از خود نشان بدهد.  علمای مسیحی جدائی  از سیاست را حتی نوعی آزادی ازمصلحت اندیشی های سیاسی دانسته و میدان عمل خود را نسبت به گذشته گسترده تر میدانند.   
هادی رضازاده

 

کاریکاتور های محمد

در این روزها موضوع کاریکاتورهای پیامبراسلام همه جا سر زبان است.  آزادی بیان و قلم دستاوردی بود در خدمت توده مردم برای مقابله با دولت و سردمداران مذهب.  ولی جای تعجب است  که این کاریکاتورها صرفاً علیه اعتقادات مسلمانان منتشر و حتی تجدید چاپ شد.  کاریکاتوریست ها با قلم خود کسی را زشت و کریه المنظر نشان نمیدهند، بلکه خصوصیات برجسته اورا برجسته تر میکنند. ولی آنچه ما دیدیم کاریکاتور نیست، بلکه ایجاد تصویر کریهی از اسلام و بنیانگذارش می باشد.در دوره ایکه همه خردمندان از دیالوگ و گفتگو بین ادیان سخن میگویند، این روش ها  طرفداران ادیان را ازهم دور میکند. به مقاله ای درباره گرایش غرب به ترسیم کاریکاتور از اسلام توجه کنید (صفحه ٥)

 

هادی رضازاده

 Deutsch ist Zuckerbrot.

Im Iran und Afghanistan sagt man gerne und stolz „Farsi shekar at“ (Persisch ist Zucker.) Man lebt aber nicht von Zucker allein. In Deutschland muß man auch das eigene Brot verdienen, und deshalb ist Deutsch Zuckerbrot, aber ohne Peitsche!

Seit Anfang 2005 hat die Bundesregierung große Summen für Integrationskurse vorgesehen. Aber nicht alles was unter Integration angeboten wird, bringt die Interessenten auch weiter. Hier soll man kritisch verschiedene Einrichtung beobachten und Probestunden vereinbaren.

Deutsch kann nur auf Deutsch gelernt werden. Sogar zweisprachige Wörterbücher sind schädlich. Der Schüler soll sich davon befreien, ständig nach „Bedeutungen“ in eigener Sprache zu suchen. Durch ständiges Hören und Lesen (auch wenn nicht alles verstanden wird) prägen sich die wichtigsten Begriffe ein. Was sie bedeuten, ergibt sich dann aus dem Zusammenhang und der Praxis.

Die Deutsche Welle bietet im Internet kostenlos Deutschunterricht für Anfänger und Fortgeschrittene an. Der Inhalt kann als mp3 gespeichert werden.

Barge Sabz wird unsere Landsleute über Integrations– und Deutschkurse informieren.  Wir besuchten als erste die      GRONE-Schule in Hamburg und sprachen mit dem Projektleiter Martin Schatke, Lehrerinnen und Schülern. Es besteht der Eindruck, daß hier der traditionelle Bildungsgeist noch sehr lebendig ist.

Wir berichten über die Arbeit und Angebote dieser Schule verständlicherweise in persischer Sprache, denn wer Deutsch versteht, braucht ja die Kurse nicht mehr.

 

 

Textfeld:  Ist der Islam mit der Allgemeinen   Menschenrechtserklärung vereinbar?
Interview mit der Friedensnobelpreisträgerin Shirin Ebadi

Balge Salz: Es gibt muslimische Theologen, die von der Unvereinbarkeit der UNO-Menschenrechtserklärung mit islamischen Gesetzen ausgehen. Was ist Ihre Meinung dazu?
Shirin Ebadi: Mit einem richtigen Verständnis des Islam können Muslime die Allgemeine Menschenrechtserklärung akzeptieren. Die körperliche Unversehrtheit, Sicherheit des Eigentums und die Menschenwürde sind auch vom Islam anerkannt.
Barge Sabz: Es wird aber von manchen islamischen Theologen behauptet, die Menschenrechtserklärung sei Ergebnis der westlich-christlichen Kultur.
Shirin Ebadi: Das ist eine falsche Behauptung. Die Menschenrechtserklärung geht auf verschiedene Kulturen und Zivilisationen zurück. Bei dem Entwurf dieser Erklärung wirkte sogar ein muslimischer Jurist aus Libanon mit. Die Menschenrechte sind ein universeller Standard für das Wohl der ganzen Weltbevölkerung und haben mit einer bestimmten Zivilisation nichts zu tun. Keine Religion befürwortet Folter, Erniedrigung und die Tötung von unschuldigen Menschen. Ungerechtigkeit, Plünderung des Volksvermögens und Diskriminierungen sind in allen Doktrinen und Ideologien verpönt. Diejenigen, die unter dem Vorwand des Kulturrelativismus Menschenrechte verletzen, verstecken sich unter eine Maske, um im Namen der kulturellen Andersartigkeit, Religion, oder nationalen Interessen die Verletzung der Rechte des eigenen Volkes zu rechtfertigen.
Barge Sabz: Wie kommt es, daß manche islamischen Theologen gegen diese Erklärung sind?
Shirin Ebadi: Wie bei jeder anderen Ideologie gibt es auch im Islam unterschiedliche Deutungen. Dies ist auch im Christentum der Fall: In einer Kirche wird die homosexuelle Ehe akzeptiert, während eine andere sie verurteilt. Dabei berufen sich beide Kirchen auf das Christentum. Ein anderes Beispiel: Kuba und China sind beide sozialistische Staaten, obwohl deren politisch-wirtschaftlichen Verhältnisse sehr unterschiedlich sind. Es soll also nicht wundern, wenn auch im Islam unterschiedliche Deutungen existieren. So dürfen Frauen in Saudi-Arabien das eigene Fahrzeug nicht lenken, dagegen konnten in Indonesien, Bangladesh und Pakistan Frauen Staats– und Ministerpräsidenten werden. So stellt sich die Frage, von welchem Islam und welcher Auslegung wir ausgehen.
Barge Sabz: Wie kann man eine Annährung dieser unterschiedlichen Positionen erreichen?
Shirin Ebadi: Was wir brauchen, ist eine Islam-Auslegung, die den Erfordernissen unserer Zeit entspricht. Ich halte diese Anpassung im Rahmen des Islam für möglich.
Barge Sabz: Vor einigen Jahren verabschiedeten islamische Rechtsgelehrte in Kairo eine „Islamische Menschenrechtserklärung“. Was halten Sie von diesem Schritt?
Shirin Ebadi: Wenn Muslime wegen ihrer Zugehörigkeit zum Islam die Anerkennung der Allgemeinen Menschenrechtserklärung ablehnen und eine „eigene“ Menschenrechtserklärung verabschieden, dann müssen sie dieses Recht auch anderen Religionen zugestehen. In diesem Fall werden wir  buddhistische,

Warum „deutsche Leitkultur“ ?

Vor fünf Jahren entflammte Friedrich Merz in einer Bundestagsdebatte die Diskussion um den Begriff „deutsche Leitkultur“. Dieser Begriff ist inzwischen zwar in die Hinterbänke verdrängt, aber bis heute undefiniert geblieben.

Die „Kultur“ selbst wird allgemein als die Gesamtheit des historisch gewachsenen ideellen Schaffens eines Volkes verstanden. Demnach kann die „Kultur“ eines Volkes kein monolithes und statisches Gebilde sein. Sie besteht aus verschiedenen Elementen unterschiedlichen Ursprungs; sie ist ein Fluß mit vielen Nebenauen. Betrachtet man die „deutsche Kultur“, so kann man mindestens folgende Quellen herausfinden, aus denen diese Kultur entsprungen ist. Es sind:

· germanisch-völkische und ethnische Besonderheiten (Sagen, Mythen, Kulten, identitätsstiftende Bräuche, Sitten, Feste, u.a.) Diese Elemente spielen im kollektiven Unterbewusstsein noch eine Rolle und sind auch regional sehr unterschiedlich. „Schimmelreiter“ könnte niemals in Bayern geschrieben werden und der Drachenfels wäre an der Elbe undenkbar.

· Nach der deutschen Einheit 1871 wurde die Kultur stärker von preußischen Tugenden geprägt:  Disziplin, Ordnungsliebe, Priorität der Sicherheit gegen über Freiheit, Sorge um den Verlust der Einheit und Identität. Das preußische Element ist in den letzten 30 Jahren stark zurückgegangen. Die 68er Bewegung hat dazu einen großen Beitrag geleistet. Wahrscheinlich wird in 30 Jahren noch kaum etwas von diesen deutschspezifischen Tugenden und Besonderheiten mehr bleiben.

· Deutsche Sprache und Literatur mit ihren Besonderheiten gegenüber der europäischen Literatur und Philosophie: Dramen statt Romane, spekulative Philosophie versus anglosächsischen Rationalismus und französischen Antiabsolutismus: Deutsche Philosophie suchte mehr nach Ordnung und Strukturierung der Welt und die französische nach der individuellen Freiheit.

· Europäische  Einflüsse, wie  die antike Philosophie, Rationalismus, Renaissance, Aufklärung, Bürgerrechte, Gleichberechtigung u.a. sind eher dem klassisch-europäischen Gedankengut zuzuordnen, als dem des deutschen Geistes. Dieses „freiheitliche Element“ gehörte nicht immer zur deutschen Tradition und blieb auch in Folgezeit fragil.

· christliche Kultur: soziale Gesinnung, katholische Soziallehre, soziale Marktwirtschaft und Spendenfreudigkeit  sind christlichen Ursprungs. Auch Menschenrechte gehen zum Teil auf die urchristliche Lehre (Nächstenliebe, Vergebung, Gewaltlosigkeit) zurück. Das in Palästina entstandene Christentum wurde erst in Europa (und nicht im Orient) als Macht– und Unterdrückungsmittel instrumentalisiert, und nach der Säkularisierung in den Dienst der Menschen gestellt. (Religion ist für die Menschen und nicht die Menschen für die Religion)

· Industrielle Einflusse und in einer neuen Variante, die Globalisierung der vergangenen Jahre, haben allen Kulturen ihren einheitlichen Stempel aufgedrückt: Konsumorientierung, Rückgang der Spiritualität, menschliche Vereinzelung, soziale Kälte, Vernachlässigung von Alten, Schwachen und Kindern, Ellenbogen-Ideologie, und die Trennung zwischen Recht und Moral haben auch die deutsche Kultur beeinflusst und in manchen Bereichen sogar die Oberhand gewonnen. (Sonntags-Einkauf, statt Ruhe und Besinnlichkeit) Es gibt keine Anzeichen dafür, daß diese „industrielle Kultur“ in absehbarer Zeit schwächer wird.

· Politische Faktoren haben zu jeder Epoche in Deutschland verschiedene „politische Kulturen“ hervorgebracht. Die späte Abschaffung des Absolutismus, Niederlagen in zwei Weltkriegen,  politische Erniedrigung, deutsche Teilung und weitere Ereignisse haben das „kollektive Bewusstsein“ mitgeprägt. Ohne verspätete und misslungene parlamentarische Kultur hätte es auch keine nationalsozialistische „Unkultur“ und Bücherverbrennungen gegeben.

Die Summe all dieser Umwälzungen, Entwicklungen und Einflüsse bildet das Kulturverständnis der heutigen Deutschen. Diese Gesamtheit wurde mal von inneren und mal von äußeren Elementen beeinflußt; mal wurde sie von sie diesem und mal von einem anderen Faktor dominiert. Wohnkultur, Esskultur, Beziehungskultur u.a. stehen einem permanenten Wandel. Auch  hat jeder Deutsche privat für sich eine eigene Mischung und Konstellation dieser Elemente, die er als „sein Kulturverständnis“ betrachtet. Es gibt also  auch „kulturinterne“ Elemente mit „leitender“ Funktion, also auch eine Art  „interne Leitkultur.“ Dies ist die Grundeigenschaft aller Kulturen: auch die heutige iranische Kultur ist eine Mischung aus altpersischen, islamischen und westlichen Elementen.

Die speziell völkisch-ethnischen deutschen Kulturelemente können von einem Einwanderer weder verstanden, noch aufgenommen werden, denn ethnische Zugehörigkeit ist nicht erwerbbar. Mit einem arabischen Paß wird  kein Deutscher ein Araber. Mit deutscher Staatsbürgerschaft  wird man nicht Teil des deutschen Volkes, sondern Staatsbürger Deutschlands. Was aber erworben werden kann sind die deutsche Sprache und die soziopolitische Kultur (Demokratie, Pluralismus, Toleranz und Grundwerte), die sich in Grundeigenschaften kaum von französischer, oder schwedischer Kultur unterscheidet. Diese soziopolitische Kultur spiegelt sich in den Grundwerten der deutschen Verfassung wider. Von daher gilt die Formel:

 

Integration = deutsche Sprache + Grundwerte

 

Die Erwerbung weiterer Elemente der deutschen Kultur sind weder erforderlich, noch möglich.

Kann man von einem  Buddhisten verlangen, sich der industriellen europäischen Kultur, dem Individualismus, der Vereinsamung und Vereinzelung anzupassen und die „geiz-ist-geil-Kultur“ zu akzeptieren? Dafür musste er seinen Glauben und Kultur aufgeben. Ein Orientaler kann  auch nach 50 Jahren seine Gastfreundschaft als ein Grundwert ablegen und einen unangemeldeten Gast an der Tür abweisen, oder ihn erst durch das Guckloch und später unter Zuhilfenahme einer Kette begutachten! 

Es besteht auch der starke Verdacht, daß die Vertreter der deutschen Leitkultur dies nicht für alle Einwanderer fordert: Diese Erwartung gilt gewiß nicht einem japanischen, amerikanischen, oder israelitischen Einwanderer. Ohne es beim Namen zu nennen, sind hier in der Regel die muslimischen Einwanderer gemeint.  Wenn es so ist, sollte man statt deutscher Leitkultur von einer „demokratischen Kultur“  als Gegenpol zu einer „Kultur der Gewalt“ sprechen. In der Tat leben in westlichen Gesellschaften viele Muslime, für die „Gewaltlosigkeit“ ein Fremdwort ist. Für sie ist die „staatliche Gewalt und Kriegspolitik ohne eine völkerrechtliche Legitimation“ genauso eine „Gewalttat“ mit menschlichen Opfern, wie ein Bombenattentat. Es gibt einen „Konflikt der Kulturen“, den man nicht wegreden kann.  Dieser Konflikt wird aber zwischen „autoritären gewaltbereiten“ Kräften einerseits und „demokratischen“ Kräften andererseits ausgetragen. Auf beiden Seiten kann man sowohl Muslime, Juden und Christen finden. Ein echter Dialog der Kulturen und Zivilisationen kann mit der festen Überzeugung beginnen, daß man in der heutigen Welt mit „Gewalt“ nur „Gegengewalt“ erzeugt.

Plädoyer für einen neuen Begriff

Die „deutsche Leitkultur“ sollte durch „demokratische Kultur“ ersetzt werden. Die Demokratie braucht auch keine weiteren Prädikate wie freiheitliche, rechtstaatliche u.a. Genauso verhält es sich auch mit dem Begriff Republik. Volksrepublik ist eine Tautologie und Islamische Republik eine Relativierung der Republik.

Demokratie schließt „Säkularismus“, „Toleranz“, „Gewaltverzicht“, demokratische Gesinnung in der Familie und in der Gesellschaft, Beteiligung von Minderheiten  u.ä. Begriffe ein. Sie soll nicht nur von Einwanderern, sondern auch von Einheimischen gelernt und praktiziert werden.

Der Begriff „deutsche Leitkultur“ assoziiert  „Leitung“, „Führung“ und „Unterordnung“, auch wenn viele seiner Vertreter diese Zustände nicht meinen.  Viele Menschen, die aus autoritären und undemokratisch regierten Gesellschaften nach Deutschland kommen, haben die große Bereitschaft und gar den Nachholbedarf, sich in die demokratische Kultur einzuordnen. Durch Akzeptanz der demokratischen Grundordnung können positive Elemente der eigenen Kultur mit positiven Teilen der deutschen Kultur verbunden werden. Auch wenn man die multikulturelle Gesellschaft inzwischen für Illusion hält, so ist die Entstehung von multikulturellen offenen Individuen eine tägliche Realität und eine Bereicherung der Gesamtkultur.

Hadi Resasade

 

Dein Christus: ein Jude,
Dein Auto: ein Japaner,
Deine Pizza: italienisch,
Deine Demokratie:
griechisch,
Dein Kaffee: brasilianisch,
Dein Urlaub: türkisch,
Deine Zahlen: arabisch,
Deine Schrift: lateinisch.

Und dein Nachbar, nur ein Ausländer?

 

BS: Urheber konnte nicht ermittelt werden.

 

 Nummer 11, 2. Jag. Dez 2005

Das islamfeindliche

Virus und  Realitätsverlust der Medien

Wenn man einmal selbst Zeuge eines Ereignisses und dessen spätere Wiedergabe in den Medien wird, kann man das Vertrauen in viele Berichte über den Iran und Islam verlieren.

Worum geht es?

Die iranische Friedensnobelpreisträgerin Shirin Ebadi berichtete während ihres Besuches in Hamburg (im letzten Oktober) bei einem Presse-Meeting von einer Weisung des Ministers für islamische Kultur, nach der die in diesem Ministerium und dessen untergeordneten Einrichtungen beschäftigten Frauen ab 18:00 Uhr zu Hause sein sollten, um sich um ihre Familie zu kümmern. Eine solche Weisung ist schlimm genug. Am nächsten Tag hieß es in einem Bericht des Hamburger  Abendblatts:

„In Rage bringt sie (BS: Shirin Ebadi) jedoch die jüngste Schikane der Fundamentalistenriege: Danach müssen Frauen ab 18 Uhr zu Hause sein, um sich um ihren Mann und Kinder zu kümmern.“  (Abendblatt vom 24. Oktober, Seite 4) Nach der Aussage von Frau Ebadi sind von dieser Regelung wahrscheinlich 1.000 Frauen betroffen; nach dem Bericht vom Abendblatt aber ca. 20 Millionen beschäftigte und unbeschäftigt „Frauen“. Erst durch unseren massiven Druck wurde eine Berechtigung dieses Berichtes als „Leserbrief“ veröffentlicht.

Frau Ebadi hatte bei diesem Meeting gerade die Medien um Objektivität gebeten: „schwarz soll nicht schwärzer und weiß nicht weißer wiedergegeben werden.“ Dennoch scheint die Sensationssucht größer zu sein, als die Rücksicht auf eine Frau, deren Worte im Ausland auf die Goldwaage gelegt werden, und unter schweren Bedingungen für Menschenrechte kämpft.

 

Hadi Resasade

Textfeld: Die Proteste gegen die falsche Berichterstattung brachte nur einen „Leserbrief“ hervor, der wie folgt im Hamburger Abendblatt erschien:
http://www.abendblatt.de/daten/2005/10/28/497191.html

Ebadi sprach nur von Frauen im Ministerium
"Irans Nobelpreisträgerin im Abendblatt-Gespräch - Friedensmission in Hamburg", HA, 24.10.
Frau Ebadi sagte: "Der Minister für Kultur und Islamische Führung hat sein Ministerium, die diesem Ministerium untergeordneten Einrichtungen und Zeitungen (gemeint sind staatliche Zeitungen) angewiesen, daß die dort beschäftigten Frauen nach 18 Uhr zu Hause sein müssen, um sich um ihren Mann und ihre Kinder zu kümmern." . . . Im Bericht vom Abendblatt wird generell von "Frauen" gesprochen und nicht von Beschäftigten. Unter diesen machen die im genannten Ministerium und untergeordneten Behörden und Zeitungen beschäftigten Frauen vielleicht 1000 von mehreren Millionen berufstätigen Frauen aus. Schirin Ebadi ist eine kompromißlose, mutige und unbestechliche Kämpferin für Menschenrechte, auf der anderen Seite ist sie eine hervorragende Juristin, die sich strikt an Fakten hält, zwischen "schwarz" und "weiß" eine ganze Palette von Farben sieht, jedes Wort auf die Goldwaage legt, ihr Land nicht unnötig schlechtredet und Übertreibungen ablehnt.

Dr. Hadi Resasade (vereidigter Übersetzer und Dolmetscher für die persische Sprache), per E-Mail
Textfeld: Hammer-Purgstall: 
der erste Übersetzer der Gedichte von Hafiz

Der persische Dichter Hafis († ca. 1390  in Shiraz) ist wohl der berühmteste klassische orientalische Poet in Europa. Im „Kindlers Neuen Literatur-Lexikon“ heißt es:
„Überall in Hafez' dichterischem Werk treten klar die Kennzeichen einer einzigartigen, überragenden Persönlichkeit hervor: das Wissen von der Hinfälligkeit aller Dinge, leidenschaftliche Liebe zum Dasein, ein scharfer Blick, der die Masken der Heuchelei und Bigotterie durchdringt, eine ungebrochene Jugendfrische, die aus geistiger Freiheit stammt, Ironie und hoher Kunstverstand.“ 
Die erste vollständige Übersetzung des Diwan von Hafiz wurde schon 1812 von Joseph Freiherr von Hammer-Purgstall geleistet. Er war Orientalist, Hofdolmetscher und österreichischer Diplomat im Orient. Von dieser Übersetzung ließ sich auch Goethe für seinen „West-östlichen Diwan“ inspirieren.
Eine voll überarbeitete Nachdichtung des Diwan erschien vor zwei Jahren mit zahlreichen Erklärungen und Kommentaren von Joachim Wohlleben (Die Ghaselen des Hafiz)
Alle von Joseph Freiherr von Hammer-Purgstall übersetzten Ghaselen sind im Internet veröffentlicht:
(www.deutsche-liebeslyrik.de/hafis/hafis.htm). 
Wir bringen die Übersetzung einer der berühmtesten dieser Gedichte:

واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند، آن کار دیگــر میکنند
مشــــکلی دارم زدانشمـند مجــــلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمـــتر می کنند؟
گوئیـــــا باور نمبـــــــدارند    روز    داوری
کاین همه قلب و دغل در کــــار مردم میکنند
بنده پیر  خراباتـــــــم که    درویشــــــان   او
گنــــج را از بی نـیازی خاک   بر سر میکنند
………...


Die Priester, die mit Stuhl und Pult,
In Kirchen gar so heilig tun,
Sie werden in der Einsamkeit
Das Gegenteil desselben tun.

Ich habe einen Zweifel, frag'
Den Weisen der Gemeind' darum,
Warum die Buße-Prediger
Denn selbst so wenig Buße tun?

Nach allem Anschein glauben sie
Nicht an die Stunde des Gerichts,
Weil sie mit Trug und Gleisnerei
So viel des Ärgernisses tun.

Geleite diese Zunft, o Herr!
Zu ihrem Eselstall zurück.
Ihr Übermut rührt bloß daher,
Weil sie mit Striegeln Nichts zu tun.

Ihr Engel an der Schenkentür,
Lobsinget Euern Preisgesang,
Die Säuerung von Adams Stoff, 1
Nichts anders ist der Trinker Thun.

Seht ihre Schönheit mordet stets
Die Liebenden, ein Wunder ist's,
Daß ungeachtet dessen stets
Noch Liebende hervor sich tun.

Ich bin ein treuer Knecht des Wirths,
Denn seine Jünger sind so reich,
Daß sie nur eine Handvoll Staub
Auf Reichtum und auf Schätze tun.

O Bettler, springe schnell herbei,
Ein Wasser, teilet man jetzt aus,
Ein Wasser, das die Herzen stärkt,
Die dann Verzicht auf alles tun.

Mach rein dein Herz vom Götzendienst,
Es sei nur des Geliebten Dach,
Wiewohl die Allbegierigen
Auch mehrere zusammen tun.

Des Morgens schallte ein Getön
Vom Himmel her: da sprach Vernunft:
Die Engel lernen dich Hafis,
Was könnten sie wohl Beßres tun?
 
1 Trinken heißt nichts anders, als den Erdenteig säuern, aus dem Adam geknetet ward; ohne diese Säuerung bliebe der Mensch ein abgeschmackter ungegohrner Klumpen.






Sie haben dich, heiliger Hafis, 
Die mystische 
Zunge(لسان الغیب)  genannt“ 
(Goethe)

Johann Wolfgang von Goethe schreibt über den persischen Dichter Hafis:
 "Längst war ich auf Hafis und dessen Gedichte aufmerksam, aber was mir auch Literatur, Reisebeschreibung, Zeitblatt und sonst zu Gesicht brachte, gab mir keinen Begriff, keine Anschauung von dem Wert, von dem Verdienste dieses außerordentlichen Mannes. Endlich aber, als mir im Frühling 1813 die vollständige Übersetzung aller seiner Werke zukam, ergriff ich mit besonderer Vorliebe sein inneres Wesen und suchte mich durch eigene Produktion mit ihm in Verhältnis zu setzen. Diese freundliche Beschäftigung half mir über bedenkliche Zeiten hinweg und ließ mich zuletzt die Früchte des errungenen Friedens aufs angenehmste genießen."
( Goethe: Divan, Noten und Abhandlungen (Hamburger Ausgabe)  
Goethe war so von Hafiz begeistert, daß er ihn als „heilig“, „alten Meister“ und seinen „Zwillingsbruder“ bezeichnete. In einem Gedicht von Goethe heiß es:
»Sei das Wort die Braut genannt, / Bräutigam der Geist
/ diese Hochzeit hat gekannt, / Wer Hafisen preist.«


Bösen Felsweg auf und nieder 
Trösten, Hafis, deine Lieder, 
Wenn der Führer mit Entzücken 
Von des Maultiers hohem Rücken 
Singt, die Sterne zu erwecken 
Und die Räuber zu erschrecken. 

Will in Bädern und in Schenken, 
Heilger Hafis, dein gedenken, 
Wenn den Schleier Liebchen lüftet, 
Schüttelnd Ambralocken düftet. 
Ja, des Dichters Liebesflüstern 
Mache selbst die Huris lüstern. 

Wolltet ihr ihm dies beneiden 
Oder etwa gar verleiden, 
Wisset nur, daß Dichterworte 
Um des Paradieses Pforte 
Immer leise klopfend schweben, 
Sich erbittend ewges Leben.
Goethe