

|
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست.... پائیزی کوتاه وطلایی جای خودرا به زمستان سپرد و پس از پیر زمستان، دختر زیبای بهاری خودرا آماده ی ورود به باغ و چمن و زندگی میکند، تا سپس جای خودرا به تابستان بسپارد. طبیعت به ما می آموزد که ما در یک چرخه ی وقفه ناپذیر از آمد و شد، مرگ و زندگی، طراوت و پیری قرار گرفته ایم ومرگ به همان اندازه طبیعی است که زندگی. اگر مرگ نبود زندگی ارزش خودرا برای ما از دست میداد: نه زمان ارزش داشت و نه تلاش برای زنده ماندن. طلا از این رو گرانقیمت است که کم پیدا و محدود است. پیدایش حیات در تمام دستگاه عظیم خلقت یک استثناء بوده است ونه جزو قواعد خلقت. کره ی زمین که حامل حیات و زندگی است، دراین جهان بی انتها تنهاست، ذره ی بسیارناچیزی از این خلقت نامحدود می باشد. اصل غالب بر هستی عدم وجود حیات است و ما با مرگ از این استثنا خارج شده و به جریان غالب و طبیعی خلقت می پیوندیم. زندگی سفرکوتاهی است که ما را ازخلقت جداکرده و دوباره به دامن خود برمیگرداند. مرگ ادامه ی حرکت است و زندگی بدون حرکت بی معناست. بنظر شما کدام بهتراست: زندگی دائمی همراه با سکون و بدون تغییر، یا زندگی با حرکت ولی همراه با مرگ؟ راهب های بودائی ساعتها با سنگ و مهره های ریز طرح زیبائی آفریده و سپس با یک فوت آنرا بهم زده و خراب میکنند، تا گذرا بودن زندگی واز دست دادن زیبائی ها را تمرین کنند.
چه نیرویی به ما امید زندگی میدهد؟ انسان تها موجودی است که از مرگ خود آگاه است و هرکسی بارها شاهد مرگ همنوعان، دوستان و عزیزانش بوده است. چه بسا که این مرگ از این لحظه به آن لحظه و بطور ناگهانی پیش آمده است. پس چرا باید برای این زندگی گذرا تلاش کرد، آیا این کوشش بیجایی نیست؟ آنهایی که دست به خودکشی میزنند، به مرگ طبیعی یی که درپیش رو دارند، بیشتر از دیگران آگاهند و بدست خود رشته ایرا قطع میکنند که درهرحال روزی قطع خواهد شد. برای آنها »مفهوم زندگی« به پایان رسیده و در زنده بودن معنی و مفهومی نمی بینند. ولی این چه نیرویی است که آگاهی از مرگ و موقت بودن زندگی را از خاطر ما میبرد و نمیگذارد این فکر که مهمترین موضوع حیات است، شب و روز ما را تعقیب کند؟ آیا حاضریم در یک خانه ی اجاره ای سرمایه گذاری کرده و با علم به اینکه سه سال بعد باید آنرا ترک کنیم، آشپزخانه ای مدرن و حمامی گرانقیمت بسازیم؟ پس این چه نیرویی است که مثل پادزهر، غمِ بودن دریک دنیای بی ارزش و گذرا را به عشق و امید تبدیل میکند؟ این پرسش برای اکثر انسانها اصولاً مطرح نمیشود، ولی کسانی هم هستند که با آن در جنگند و رنج میبرند. این نیرو را میتوان به یک »شعله« تشبیه کرد. افسردگی ضعیف شدن شعله ی این چراغ است. گاه این شعله به حد اقل رسیده و فقط سوسو میزند، گاه چنان مشتعل و پرنور میشود که همه ی وجود را گرفته، لبریز شده و میخواهد دیگران را نیز دربرگیرد. به صورت شعر، آواز، نقاشی، هنر، دعا و مناجات و ... از ما بیرون میزند و قفس تنگ وجود ما این »مرغ باغ ملکوت« را آزار میدهد. حقیقت اینست که به این »نیرو« نمیتوان نامی یافت، چون از تصور ما خارج است. »امید «(ارنست بلوخ، »شجاعت زیستن« (پاول تیلیچ) ، »اشتیاق« (کارل یان راسپرس)، »اراده ی زیستن« (شوپنهاور)، »جان جهان« (هگل)، »اراده ی قدرت« (نیچه)، همگی تلاش هایی هستند برای یافتن نام برای قدرتی غیر قابل درک که همه ی جهان را در برگرفته و بخشی از آن به عنوان شعله ای کوچک و قدرت حیات در ما و موجودات زنده و همچنین به عنوان حرکت و انرژی درماده نهفته است. درواقع حرکت وجه مشترک همه ی موجودات (جامدات، گیاهان و جانوران) است. مذهبیون موضوع راآسانتر حل کردند و با واژه ی »خدا« این قدرت را به صورت شخص بکار میگیرند: »خدا خوشش نمی آید، خدا مجازات میکند، خدا عادل و رحمن و رحیم است.« و همچنین اورا مخاطب قرار میدهند: »خدایا مرا کمک کن.« قوم یهود دراین میان راه ساده تری را انتخاب کرد و این قدرت را »یهوه« نامید. این کلمه ی عبری به این معنی است: »آنچه هست«. مسیحیان میگویند خدا به سه شکل جلوه میکند: پدر، پسر و روح القدس. شاید »هو« (او) با همه ی ابهامش گویا تر باشد. مولوی هنگامیکه عاجز میشود، همه ی این نام هارا کنار میگذارد، تا با »او« خلوت کند: حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که با این هر سه با تو دم زنم رایج ترین بیان غیر مذهبی برای این کشش و قدرت، همان عشق است که در عرفان به حد کمال میرسد. حافظ میگوید: از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند و درجای دیگر مشروعیت زنده بودن را در »عشق« میداند: هر آنکسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید همانطور که فیزیک دانها میگویند: زمان با »انفجار اولیه« پدید آمد، حافظ آفرینش انسان و پدایش عشق را همزمان میداند: در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد و تنها تفاوت بین انسان و ملائکه را در پذیرش عشق می بیند: نیروی خلقت اول به سراغ ملائکه رفت، ولی دید آنها مفهوم عشق را نمی فهمند، ولی انسان این امانت را پذیرفت: جلو ای کرد رخت، دید ملک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد سخن گفتن از عشق به عنوان نیروی حیات در شرق و غرب سابقه ی طولانی دارد و کتاب معروف اریش فروم »هنرعشق ورزیدن« نیز نمونه ای از جهانی بودن این مفهوم است. من کلمه ی »اشتیاق« را مناسب تر از عشق میدانم. عشق معمولاً نیاز به معشوق و یک مرجع دارد، درحالیکه اشتیاق یک حالت است، مانند »خوشحالی«، »شعف« ویا احساس سبکی و خوشبختی. ولی باز هم این سؤال باقی می ماند که این »اشتیاق« خود از کجا می آید، چرا در آمد و شد است، چرا ضعیف و قوی میشود، گاه درحال خاموش شدن است و گاه لبریز میشود، آیا این اشتیاق از درون ما عبور می کند، می آید و میرود، و یا ما از کوچه ی این معشوقه عبور میکنیم؟ چه نیرویی آنرا هدایت میکند و سرچشمه ی آن کجاست؟ پاسخ به این سؤال با فکر محدود بشری ممکن نیست. ما تنها میتوانیم ذره ای از این نیرو را تجربه کنیم و با زبان محدود خود برای آن واژه ی ناقصی بیابیم. حافظ نیز که دریکجا با یقین از نیروی عشق سخن میگوید، درجای دیگر هشدار میدهد که از وارد شدن به این دریای پرتلاطم و کنجکاوی خود داری کنیم، زیرا به راه بی انتها و تاریکی وارد خواهیم شد: در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود ای وای از این بیایان و ین زاه بینهایت
زندگی و اشتیاق: دو واژه برای یک مفهوم باوجود بغرنج بودن یافتن سرچشمه ی اشتیاق و احساس خوشبختی، انسان همیشه به دنبال درک آن بوده است. آنانکه به درجات بالایی از معرفت رسیدند و با تجربه ی وجودی آنرا حس کردند، اعتقاد دارند که: پای استدلالیان چوبین بود... ولی نیاز به فکر و اندیشه انسان را راحت نمیگذارد. اگر نمیتوانیم این قدرت را بیان کنیم، حد اقل میتوان راه های نادرست برای رسیدن به آنرا نشان داد: آنچه به یقین میتوان گفت اینست که »اشتیاق« نه به انسان اضافه و نه از او دور میشود، بلکه جزو جداناپذیر حیات و حتی خود زندگی است. بنا براین عبارت هایی چون »عشق زیستن« ویا »امید زندگی« ازنظر دستورزبان جزو هیچیک از اقسام حالت اضافه نیست (اضافه ی ملکی: کتابِ بهمن، اضافه ی تخصیصی: زینِ اسب، اضافه ی بیانی: انگشترِ طلا، اضافه ی تشبیهی: لبِ لعل، اضافه ی استعاری: دستِ روزگار). اگر بگوئیم مفهوم زندگی، مثل اینست که بگوئیم: زنده ی جاندار و یا مرده ی بی جان که مارا به یاد عبارت معروف سنگ سیاه حجرالاسود می اندازد! اشتیاق جلوه ایست از زندگی همانطور که آفتاب جلوه ی خورشید است، گرما جزو آتش و سرما همراه با یخ است. این گرما نیست که به آتش اضافه شده باشد و یا ازآن کم شود، مثل حالتی که آتش وجود داشته باشد و گرما آنرا ترک کند! پیدایش انسان با اشتیاق دو جنس مخالف شروع شده، پس از آن پروسه ی لقاح آغاز شده و اسپرهای مرد با شتاب و حرکت و اشتیاق بسوی تخم حرکت میکنند، تا اینکه یکی از آنها خودرا به آن رسانده و با هم یکی میشوند. همین اصل، یعنی میل بسوی حرکت و جنبش و خلاقیت و رشد همه ی سلولهای جنین را فرا میگیرد. این گرما آتشی را روشن میکند که خود ایجاد کننده ی گرمای بیشتری میشود. پزشکان میگویند جنین در ٧ ماهگی از نظر ارگان ها و سلسله ی اعصاب کامل است و در دوماه آخر وزن اضافه میکند. آنچه او در رحم مادر می بیند گرما، امنیت و نداشتن کمبود است. جنین به دنبال بدست آوردن نیست، بلکه همه چیز به او داده میشود. در جنین حیات و اشتیاق یکی است، چون هنوز خلاف اشتیاق (سرما، تنهایی، گرسنگی، ترس و ...) را ندیده است. با تولد ترس هم به عنوان احساس مخالف اشتیاق بدنیا می آید و گریه های کودک را میتوان به عنوان ترس از جدایی و ازدست دادن محیط گرم و آرام رحم دانست. درنظرنوزاد تولد نوعی مرگ است، به معنی خارج شدن از دنیای متعلق به خود: دو بچه ی دوقولو در رحم مادر بودند، وقتی یکی از آنها خارج شد، دومی گفت: آه برادرم از دنیا رفت! عشق و محبتِ مادر و اشتیاق او به دیدن فرزندش ترس کودک را جبران میکند و او در دامن یک خانواده ی مسؤل به آن چیزی دست می یابد که تمام عمر همراهیش خواهد کرد و آن »اعتماد اولیه« نام دارد. اعتماد ترس اورا جبران میکند و اشتیاق همان زندگی اوست. در کودک اشتیاق در حالت آمد و شد نیست، بلکه جزو جدانشدنی زندگی است. به تدریج اشتیاق و حیات از هم فاصله میگیرند و انسان در برخورد با ناملایمات زندگی، سرخوردگی، ندیدن اعتماد، ترس، نگرانی و احساس های منفی دیگر، خوشبختی را خودرا در »تحقق خواسته ها و نیازها« می بیند. اشتیاق که در ابتدا شیشه ی شفاف و آینه ی پاکی بود، به تدریج کدر و آلوده میشود: حسد، حسرت، حرص، غم از دست دادن مال، اورا رنج میدهد. روبروشدن با مسئله ی مرگ، بیماری و پیری ترس از دست دادن حیات را برهمه ی اینها می افزاید. تقریباً همه ی این آلودگی ها را خود بدست خود ایجاد میکنیم و کسی مسؤل آن نیست. نیازها و آرزوی های بیجا، انتظارات ناروا از خود و دیگران، قرار گرفتن در روابط آزار دهنده با انسانها نمونه هایی از آن است. مگر پند حافظ را نشنیده ایم که گفت: نخست موعظه ی پیرِ صحبت این حرف است که از مصاحب نا جنس احتراز کنید اشتیاق و زندگی که در اصل وجودی ما، چون گرما و آتش همیشه باهم بودند، به دو بخش تقسیم میشوند و از اینجا به بعد است که اشتیاق آمد و رفت خود و کم و زیاد شدنش را آغاز میکند. ما به دنبال خوشبختی، اشتیاق، شعف و میل به زندگی هستیم، ولی نمیدانیم که اینهارا با »ازدست دادن« میتوان یافت و نه با »بدست آوردن«: اشتیاق و شعفِ طبیعی انسانی مانند یک پنجره ایست که از پشت آن چمنزار و گلستان زندگی را تماشا میکنیم. به تدریج این شیشه آلوده شده است، بطوریکه نمیتوان زیبایی زندگی را از پشت آن تماشا کرد. برای اینکه این شیشه پاک شود و لکه های آن برداشته شود، نباید به آن چیزی افزود، بلکه آنچه را که بیگانه است، به آن اضافه شده و جزو اصل آن نیست، برداشت و پاک کرد. اگر آئینه ای زیبایی چهره ی ما را نشان نمیدهد، نباید به آن چیزی افزود، بلکه باید آلودگی آنرا از بین برد. ما خود جلو راه آرامش خویش ایستاده ایم و یا به دیگران اجازه داده ایم که این را بر ما ببندند. لسان الغیب حافظ تمام این مفهوم را در یک بیت خلاصه می کند: میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست توخود حجاب خودی حافظ از میان برخیز بنابراین کمترین نتیجه ایکه میتوان از این بحث بدست آورد اینست که رسیدن به اشتیاق و خوشبختی و شعف در از دست دادن است، و نه بدست آوردن. در مقاله ی »رها کن تا آزادشوی« (رجوع شود به سایت برگ سبز) این مثال را اوردیم که یک بچه میمون دست نازکش را وارد یک کوزه با گردن باریک میکند، از تنقلات داخل کوزه برمیدارد و بعد که مشتش پر شد، از دهانه ی تگ کوزه خارج نمیشود و اسیر صیاد میگردد. اگر حرص رسیدن به لذت موقت را نداشت و مشت را باز میکرد، میتوانست آزادی خودرا نگه دارد. حرص، حسد، حسرت، دشمنی، بدخواهی، بی اعتمادی، آزار خو و دیگران هیچکدام با ما تولد نشدند، بلکه لکه هایی هستند که به تدریج شیشه ی شفاق اشتیاق را کدر نمودند. انسان از دیرباز متوجه فرّار بودن عنصر »اشتیاق« بوده است و تجربه کرده که این گوهر گرانقیمت گاه هست و گاه نیست. بنابراین باید آنرا بسته بندی کرده و در قلعه ی مستحکمی از گزند حوادث حفظش نمود. چون دانه های مروارید که باید آنرا به نخ کشید، تا زینتبخش سینه ی معوشه ی زندگی شود، چون عطر گرانبهایی است که باید آنرا درشیشه های تاریکی نگه داشت. اعتقاد به ارواح، عناصر طبیعی و بت پرستی در انسانهای اولیه و ایمان و اعتقاد مذهبی، خداپرستی، ایدئولوژی و مکتب های غیردینی، همه وسیله هایی بودند و هستند برای اتصال انسان به یک جایگاه و ابزارهایی برای حفظ و بسته بندی این گوهر، ظروفی هستند که از ریختن این عطر خوشبو جلوگیری میکنند. این ظروف، رشته ها و اتصال ها خود در برابر آنچه باید حفظ شود اصالت ندارند و درخدمت آنند. ولی وقتی این مروارید، عطر و جواهر درخدمت قدرت و برتری طلبی قرار گرفتند، خودعطر فراموش شد و شیشه ی آن تقدس یافت و حتی دراین شیشه آب ریختند و بنام عطر به مردم فروختند، دانه های پلاستیکی را به رشته ی مذهب کشیدند و بنام گردنبد اصل بدست مردم دادند. باید بجای ظرف ها به محتوی نگریست، یعنی به انسانیت، صداقت، نوعدوستی و صلح طلبی. چه بسا انسانهای مذهبی که درست نقطه ی مقابل این صفاتند و انسانهای غیرمذهبی که لبریز از عشق به انسانیت و نیکی و صفا می باشند. سخن را با غزل زیبایی از حضرت مولانا به پایان میرسانیم که با بیان شیوا و ساده ی خود از دست دادن را به ما می آموزد. او دراین شعر »باخود بودن« را در برابر »بی خودی« قرار میدهد. اولی همان مخلوط شدن اشتیاق با عناصر مخرب و آلوده کننده ی آیینه ی شفاف اشتیاق است، درحالیکه »بی خودی« مملو شدن انسان است از خلوص، تواضع و عشق: این غزل تکمیل خواهد شد.....
۱) تا هنگامیکه اسیر خودخواهی و خود بینی هستی، اشتیاق به خار تبدیل میشود واگر به صفای درونی رسیدی با اشتیاق یکی میشوی و ازاوجدانیستی. ۲) اسارت در خود نگری تو را شکار یک پشه میکند، ولی اگر به عشق رسیدی فیل را هم شکار میکنی. ۳) تا آنزمانیکه دنیارا ازپشت شیشه های لکه دار می بینی، جهان درنظرت ابرسیاه و غم انگیزی می آید، ولی وقتی این کدورت ها ازمیان رفت، ماه از پشت ابر بیرون آمده و درکنارت می نشیند. ٤) تا وقتی که اسیر احساسات منفی هستی، یار کناره گیری میکند و اگر بر آنها غلبه کردی، یار با باده در کنارت می نشیند. ٥) اگر اسیر باخود باشی، زندگیت همچون خزان است، اگر مشتاق شدی، ماه سرد دی برایت مانند بهار خواهد شد. ۶) علت همه ی نا آرامی های تو اینست که در جستجوی بدست آوردن آرامش دائمی بودی و خود این تلاش نا آرامی ایجاد کرد. ولی مگر چیزی در زندگی ماندنی است؟ آنجائیکه حرکت، رفت و آمد، تولد و مرگ، زمستان و بهار در حال تبدیل و تحول اند، قراری وجودندارد. قرار کامل در قبرستان هاست و نه در زندگی. پس بی قراری را به عنوان یک قانون زندگی بپذیر، تا به آرامش برسی. (درمصرع دوم این بیت بی قرار نوشته میشود، ولی باید بی قرار(ی) خوانده شود.) ٧) آنقدر برای خوردن و آشامیدن (گوارش) و لذت های مادی دست و پا میزنی، که نمیتوانی به لذت واقعی برسی. حرص دشمن آرامش است. یکی غذا را با حرص میخورد و دیگری خود را مهمان سفره ی زیبای خلقت میداند و با قدر دانی به آن نگاه میکند. بنا براین اگر حرصِ گوارش را کنار بگذاری، حتی زهر هم برایت گوارا خواهد بود. ۸) همه ی کوششت رسیدن به یک مراد و یک مقصود از پیش تعیین شده بود و اگر این تلاش را از دست بدهی و به آرامش برسی خواسته های تو نثار پایت میشوند. تا هنگامیکه ما در جستجوی مراد هستیم، آنقدر نا آرامی داریم که ممکن است مقصود و مراد ما از کنارما عبور کند و ما او را نبینیم. ۹) ما در دوستی همواره طالب عشق یار و مهربانی او هستیم و هر نامهربانی کوچک ما را فسرده میکند. بنا را برجور یار بگذاریم، یعنی هیچ انسانی را مطلق نکنیم، برای یافتن یارایدآل دست و پا نزنیم واورا همانگونه که هست با جور و مهرش بپذیریم. دراین حالت آرامش خواهیم دید که همان یار نازگر چون عاشق زار خود بسوی ما خواهد آمد. ۱۰) مولانا که در قونیه (غرب) می زیست، شمس تبریزی را خورشیدی میداند که ازشرق یعنی تبریز طلوع کرده و ماه و ستارگان با آمدن این خورشید از وجود حقیر خود شرمنده شدند. هادی رضازاده
|
|
کاریکاتور های محمد در این روزها موضوع کاریکاتورهای پیامبراسلام همه جا سر زبان است. آزادی بیان و قلم دستاوردی بود در خدمت توده مردم برای مقابله با دولت و سردمداران مذهب. ولی جای تعجب است که این کاریکاتورها صرفاً علیه اعتقادات مسلمانان منتشر و حتی تجدید چاپ شد. کاریکاتوریست ها با قلم خود کسی را زشت و کریه المنظر نشان نمیدهند، بلکه خصوصیات برجسته اورا برجسته تر میکنند. ولی آنچه ما دیدیم کاریکاتور نیست، بلکه ایجاد تصویر کریهی از اسلام و بنیانگذارش می باشد.در دوره ایکه همه خردمندان از دیالوگ و گفتگو بین ادیان سخن میگویند، این روش ها طرفداران ادیان را ازهم دور میکند. به مقاله ای درباره گرایش غرب به ترسیم کاریکاتور از اسلام توجه کنید (صفحه ٥)
هادی رضازاده |
|
Deutsch ist Zuckerbrot. Im Iran und Afghanistan sagt man gerne und stolz „Farsi shekar at“ (Persisch ist Zucker.) Man lebt aber nicht von Zucker allein. In Deutschland muß man auch das eigene Brot verdienen, und deshalb ist Deutsch Zuckerbrot, aber ohne Peitsche! Seit Anfang 2005 hat die Bundesregierung große Summen für Integrationskurse vorgesehen. Aber nicht alles was unter Integration angeboten wird, bringt die Interessenten auch weiter. Hier soll man kritisch verschiedene Einrichtung beobachten und Probestunden vereinbaren. Deutsch kann nur auf Deutsch gelernt werden. Sogar zweisprachige Wörterbücher sind schädlich. Der Schüler soll sich davon befreien, ständig nach „Bedeutungen“ in eigener Sprache zu suchen. Durch ständiges Hören und Lesen (auch wenn nicht alles verstanden wird) prägen sich die wichtigsten Begriffe ein. Was sie bedeuten, ergibt sich dann aus dem Zusammenhang und der Praxis. Die Deutsche Welle bietet im Internet kostenlos Deutschunterricht für Anfänger und Fortgeschrittene an. Der Inhalt kann als mp3 gespeichert werden. Barge Sabz wird unsere Landsleute über Integrations– und Deutschkurse informieren. Wir besuchten als erste die GRONE-Schule in Hamburg und sprachen mit dem Projektleiter Martin Schatke, Lehrerinnen und Schülern. Es besteht der Eindruck, daß hier der traditionelle Bildungsgeist noch sehr lebendig ist. Wir berichten über die Arbeit und Angebote dieser Schule verständlicherweise in persischer Sprache, denn wer Deutsch versteht, braucht ja die Kurse nicht mehr.
|
|
Warum „deutsche Leitkultur“ ? Vor fünf Jahren entflammte Friedrich Merz in einer Bundestagsdebatte die Diskussion um den Begriff „deutsche Leitkultur“. Dieser Begriff ist inzwischen zwar in die Hinterbänke verdrängt, aber bis heute undefiniert geblieben. Die „Kultur“ selbst wird allgemein als die Gesamtheit des historisch gewachsenen ideellen Schaffens eines Volkes verstanden. Demnach kann die „Kultur“ eines Volkes kein monolithes und statisches Gebilde sein. Sie besteht aus verschiedenen Elementen unterschiedlichen Ursprungs; sie ist ein Fluß mit vielen Nebenauen. Betrachtet man die „deutsche Kultur“, so kann man mindestens folgende Quellen herausfinden, aus denen diese Kultur entsprungen ist. Es sind: · germanisch-völkische und ethnische Besonderheiten (Sagen, Mythen, Kulten, identitätsstiftende Bräuche, Sitten, Feste, u.a.) Diese Elemente spielen im kollektiven Unterbewusstsein noch eine Rolle und sind auch regional sehr unterschiedlich. „Schimmelreiter“ könnte niemals in Bayern geschrieben werden und der Drachenfels wäre an der Elbe undenkbar. · Nach der deutschen Einheit 1871 wurde die Kultur stärker von preußischen Tugenden geprägt: Disziplin, Ordnungsliebe, Priorität der Sicherheit gegen über Freiheit, Sorge um den Verlust der Einheit und Identität. Das preußische Element ist in den letzten 30 Jahren stark zurückgegangen. Die 68er Bewegung hat dazu einen großen Beitrag geleistet. Wahrscheinlich wird in 30 Jahren noch kaum etwas von diesen deutschspezifischen Tugenden und Besonderheiten mehr bleiben. · Deutsche Sprache und Literatur mit ihren Besonderheiten gegenüber der europäischen Literatur und Philosophie: Dramen statt Romane, spekulative Philosophie versus anglosächsischen Rationalismus und französischen Antiabsolutismus: Deutsche Philosophie suchte mehr nach Ordnung und Strukturierung der Welt und die französische nach der individuellen Freiheit. · Europäische Einflüsse, wie die antike Philosophie, Rationalismus, Renaissance, Aufklärung, Bürgerrechte, Gleichberechtigung u.a. sind eher dem klassisch-europäischen Gedankengut zuzuordnen, als dem des deutschen Geistes. Dieses „freiheitliche Element“ gehörte nicht immer zur deutschen Tradition und blieb auch in Folgezeit fragil. · christliche Kultur: soziale Gesinnung, katholische Soziallehre, soziale Marktwirtschaft und Spendenfreudigkeit sind christlichen Ursprungs. Auch Menschenrechte gehen zum Teil auf die urchristliche Lehre (Nächstenliebe, Vergebung, Gewaltlosigkeit) zurück. Das in Palästina entstandene Christentum wurde erst in Europa (und nicht im Orient) als Macht– und Unterdrückungsmittel instrumentalisiert, und nach der Säkularisierung in den Dienst der Menschen gestellt. (Religion ist für die Menschen und nicht die Menschen für die Religion) · Industrielle Einflusse und in einer neuen Variante, die Globalisierung der vergangenen Jahre, haben allen Kulturen ihren einheitlichen Stempel aufgedrückt: Konsumorientierung, Rückgang der Spiritualität, menschliche Vereinzelung, soziale Kälte, Vernachlässigung von Alten, Schwachen und Kindern, Ellenbogen-Ideologie, und die Trennung zwischen Recht und Moral haben auch die deutsche Kultur beeinflusst und in manchen Bereichen sogar die Oberhand gewonnen. (Sonntags-Einkauf, statt Ruhe und Besinnlichkeit) Es gibt keine Anzeichen dafür, daß diese „industrielle Kultur“ in absehbarer Zeit schwächer wird. · Politische Faktoren haben zu jeder Epoche in Deutschland verschiedene „politische Kulturen“ hervorgebracht. Die späte Abschaffung des Absolutismus, Niederlagen in zwei Weltkriegen, politische Erniedrigung, deutsche Teilung und weitere Ereignisse haben das „kollektive Bewusstsein“ mitgeprägt. Ohne verspätete und misslungene parlamentarische Kultur hätte es auch keine nationalsozialistische „Unkultur“ und Bücherverbrennungen gegeben. Die Summe all dieser Umwälzungen, Entwicklungen und Einflüsse bildet das Kulturverständnis der heutigen Deutschen. Diese Gesamtheit wurde mal von inneren und mal von äußeren Elementen beeinflußt; mal wurde sie von sie diesem und mal von einem anderen Faktor dominiert. Wohnkultur, Esskultur, Beziehungskultur u.a. stehen einem permanenten Wandel. Auch hat jeder Deutsche privat für sich eine eigene Mischung und Konstellation dieser Elemente, die er als „sein Kulturverständnis“ betrachtet. Es gibt also auch „kulturinterne“ Elemente mit „leitender“ Funktion, also auch eine Art „interne Leitkultur.“ Dies ist die Grundeigenschaft aller Kulturen: auch die heutige iranische Kultur ist eine Mischung aus altpersischen, islamischen und westlichen Elementen. Die speziell völkisch-ethnischen deutschen Kulturelemente können von einem Einwanderer weder verstanden, noch aufgenommen werden, denn ethnische Zugehörigkeit ist nicht erwerbbar. Mit einem arabischen Paß wird kein Deutscher ein Araber. Mit deutscher Staatsbürgerschaft wird man nicht Teil des deutschen Volkes, sondern Staatsbürger Deutschlands. Was aber erworben werden kann sind die deutsche Sprache und die soziopolitische Kultur (Demokratie, Pluralismus, Toleranz und Grundwerte), die sich in Grundeigenschaften kaum von französischer, oder schwedischer Kultur unterscheidet. Diese soziopolitische Kultur spiegelt sich in den Grundwerten der deutschen Verfassung wider. Von daher gilt die Formel:
Integration = deutsche Sprache + Grundwerte
Die Erwerbung weiterer Elemente der deutschen Kultur sind weder erforderlich, noch möglich. Kann man von einem Buddhisten verlangen, sich der industriellen europäischen Kultur, dem Individualismus, der Vereinsamung und Vereinzelung anzupassen und die „geiz-ist-geil-Kultur“ zu akzeptieren? Dafür musste er seinen Glauben und Kultur aufgeben. Ein Orientaler kann auch nach 50 Jahren seine Gastfreundschaft als ein Grundwert ablegen und einen unangemeldeten Gast an der Tür abweisen, oder ihn erst durch das Guckloch und später unter Zuhilfenahme einer Kette begutachten! Es besteht auch der starke Verdacht, daß die Vertreter der deutschen Leitkultur dies nicht für alle Einwanderer fordert: Diese Erwartung gilt gewiß nicht einem japanischen, amerikanischen, oder israelitischen Einwanderer. Ohne es beim Namen zu nennen, sind hier in der Regel die muslimischen Einwanderer gemeint. Wenn es so ist, sollte man statt deutscher Leitkultur von einer „demokratischen Kultur“ als Gegenpol zu einer „Kultur der Gewalt“ sprechen. In der Tat leben in westlichen Gesellschaften viele Muslime, für die „Gewaltlosigkeit“ ein Fremdwort ist. Für sie ist die „staatliche Gewalt und Kriegspolitik ohne eine völkerrechtliche Legitimation“ genauso eine „Gewalttat“ mit menschlichen Opfern, wie ein Bombenattentat. Es gibt einen „Konflikt der Kulturen“, den man nicht wegreden kann. Dieser Konflikt wird aber zwischen „autoritären gewaltbereiten“ Kräften einerseits und „demokratischen“ Kräften andererseits ausgetragen. Auf beiden Seiten kann man sowohl Muslime, Juden und Christen finden. Ein echter Dialog der Kulturen und Zivilisationen kann mit der festen Überzeugung beginnen, daß man in der heutigen Welt mit „Gewalt“ nur „Gegengewalt“ erzeugt. Plädoyer für einen neuen Begriff Die „deutsche Leitkultur“ sollte durch „demokratische Kultur“ ersetzt werden. Die Demokratie braucht auch keine weiteren Prädikate wie freiheitliche, rechtstaatliche u.a. Genauso verhält es sich auch mit dem Begriff Republik. Volksrepublik ist eine Tautologie und Islamische Republik eine Relativierung der Republik. Demokratie schließt „Säkularismus“, „Toleranz“, „Gewaltverzicht“, demokratische Gesinnung in der Familie und in der Gesellschaft, Beteiligung von Minderheiten u.ä. Begriffe ein. Sie soll nicht nur von Einwanderern, sondern auch von Einheimischen gelernt und praktiziert werden. Der Begriff „deutsche Leitkultur“ assoziiert „Leitung“, „Führung“ und „Unterordnung“, auch wenn viele seiner Vertreter diese Zustände nicht meinen. Viele Menschen, die aus autoritären und undemokratisch regierten Gesellschaften nach Deutschland kommen, haben die große Bereitschaft und gar den Nachholbedarf, sich in die demokratische Kultur einzuordnen. Durch Akzeptanz der demokratischen Grundordnung können positive Elemente der eigenen Kultur mit positiven Teilen der deutschen Kultur verbunden werden. Auch wenn man die multikulturelle Gesellschaft inzwischen für Illusion hält, so ist die Entstehung von multikulturellen offenen Individuen eine tägliche Realität und eine Bereicherung der Gesamtkultur. Hadi Resasade
Dein Christus: ein Jude, Und dein Nachbar, nur ein Ausländer?
BS: Urheber konnte nicht ermittelt werden.
|
|
Nummer 11, 2. Jag. Dez 2005 Das islamfeindliche Virus und Realitätsverlust der Medien Wenn man einmal selbst Zeuge eines Ereignisses und dessen spätere Wiedergabe in den Medien wird, kann man das Vertrauen in viele Berichte über den Iran und Islam verlieren. Worum geht es? Die iranische Friedensnobelpreisträgerin Shirin Ebadi berichtete während ihres Besuches in Hamburg (im letzten Oktober) bei einem Presse-Meeting von einer Weisung des Ministers für islamische Kultur, nach der die in diesem Ministerium und dessen untergeordneten Einrichtungen beschäftigten Frauen ab 18:00 Uhr zu Hause sein sollten, um sich um ihre Familie zu kümmern. Eine solche Weisung ist schlimm genug. Am nächsten Tag hieß es in einem Bericht des Hamburger Abendblatts: „In Rage bringt sie (BS: Shirin Ebadi) jedoch die jüngste Schikane der Fundamentalistenriege: Danach müssen Frauen ab 18 Uhr zu Hause sein, um sich um ihren Mann und Kinder zu kümmern.“ (Abendblatt vom 24. Oktober, Seite 4) Nach der Aussage von Frau Ebadi sind von dieser Regelung wahrscheinlich 1.000 Frauen betroffen; nach dem Bericht vom Abendblatt aber ca. 20 Millionen beschäftigte und unbeschäftigt „Frauen“. Erst durch unseren massiven Druck wurde eine Berechtigung dieses Berichtes als „Leserbrief“ veröffentlicht. Frau Ebadi hatte bei diesem Meeting gerade die Medien um Objektivität gebeten: „schwarz soll nicht schwärzer und weiß nicht weißer wiedergegeben werden.“ Dennoch scheint die Sensationssucht größer zu sein, als die Rücksicht auf eine Frau, deren Worte im Ausland auf die Goldwaage gelegt werden, und unter schweren Bedingungen für Menschenrechte kämpft.
Hadi Resasade |


