
















|
Dieter Bednarz Der Spiegel-Mann für den Iran |


|
بی اعتمادی بخصوص در دوران سردی و قهر موتور تشدید متقابل اختلاف است. سردی یک مکانیسم تخریب ایجاد میکند که هر حرفی (حتی اگر منظور خوبی درآن نهفته باشد) از پشت عینک بی اعتمادی دیده شده و منفی تفسیر میشود. خروج از این دایره شیطانی کار سختی است. دراین حالت زن و شوهر به یک چاه تاریک افتاده اند که درآن خوشبینی، اعتماد، گذشت و محبت به حد اقل خود رسیده است. سرسختی و ادامه بی محلی وسردی برای یکی از آنان و یا برای هردو به یک مسابقه ورزشی تبدیل میشود که دست کشیدن از آن را یک شکست میدانند. درهمین موارد است که باید گذشت و آشتی را تمرین کرده و یاد بگیریم. گذشت و آشتی یک مفهوم مشترک و مکمل یکدیگرند. گذشت را نباید نوعی شکست، بلکه پیروزی بر مکانیسم تخریب و دایره شیطانی دشمنی دانست. گذشت به ما نیروی جدیدی میدهد و بزرگمنشی را تقویت میکند. خیلی از زن و شوهر ها در رابطه شان با افراد دیگر بیشتر گذشت نشان میدهند، تا در زندگی زناشویی و دیگران را زود تر می بخشند، تا همسر شانرا. خیلی از مردان اشتباهات کارمندان خود را به آسانی می بخشند ولی همان خطا را درمورد همسر خودشان به یک فاجعه تبدیل می کنند. زن و شوهر بداخلاقی توهین آمیز یک کارمند زن و یامرد آلمانـــی را با صبــر و اعتــدال تحمل میکنند، ولی در خانه نسبت بهم سخت گیر و جسور میشوند. سعدی با بیان زیبای خود این مفهوم را چنین بیان میکند: چو میتوان به صبوری کشید جورعدو چراصبور نباشم که جور یار کشم گذشت و گذشته ها از یک ریشه اند: گذشت عبور از مسائل گذشته است. خیلی ها نمیتوانند ضربه ها و رنج هایی را که درگذشته کشیده فراموش کنند، بخصوص در صورتیکه همسر آنان در وارد آوردن این ضربه ها دخالت داشته باشد. اینان دائماً این انتظار را با خود حمل میکنند که از آنها دلجوئی شده، طرف مقابل به خطای خود اعتراف کرده و ازآن عبرت بگیرد. در خیلی از موارد طرف مقابل عبرت گرفته و آنرا در عمل نشان میدهد، ولی اعتراف را نوعی تحقیر و زیردستی میداند. در اینجا باید طبق اصل »دوصدگفته چون نیم کردار نیست« تحول رفتاری همسر را در عدم تکرار خطاهای گذشته دید و نه در اعتراف و اظهار سرشکستگی. اگر خطا کننده گفت »خیلی متأسفم« بهتراست به همین جمله که از ته دل می آید قناعت کنیم و آنرا امکانی برای یک آغاز جدید بدانیم. تنها قدرت آشتی است که میتواند این جو را بشکند. باید بیاد آوریم که ما خود نیز در مراحل مختلف از طرف انسانهای دیگر بخشیده شده ایم. جنگ قدرت و بحران اعتماد یکی از خطرناک ترین فاکتورهای ایجاد و ادامه اختلاف بروز جنگ قدرت در زناشوئی است. اگر چنین روحیه ای ایجاد شود، همه چیز میتواند به وسیله ای برای قدرت نمائی تبدیل شود: مسائل مالی، روش تربیت فرزندان، نوع معاشرت با دوستان و ... بهانه هایی هستند برای نشان دادن قدرت و به کرسی نشاندن موضع خود. زندگی سالم زناشوئی نوعی طناب کشی است که در یک سر طناب زن و شوهر قرار دارند و در طرف دیگر مشکلات مشترک. در جنک قدرت هرکدام در یک طرف این طناب قرار میگیرند و زندگی زناشوئی برای آنان به صحنه ای از جنگ بدل میشود که هر کدامشان میخواهند غنیمت بیشتری را به خود اختصاص دهند. جنگ قدرت یکشبه ایجاد نمیشود، بلکه نتیجه سرخوردگی، احساس مغبون واقع شدن و از غافله عقب ماندن است. چه بهتر که با اولین نشانه های بروز این جنگ آنرا خیلی جدی گرفته و از تشدید آن جلو گیری کنیم. کسی که احساس میکند، سرش کلاه رفته باید دراولین مشاهده این احساس آنرا بیان کند. همسران اغلب از یکدیگر انتظار غیبگوئی دارند و معتقدند که باید طرف مقابل خودش علت دلخوری آنهارا یافته و درپی جبران آن باشد. سکوت و رد شدن از کنار مسئله جریان را کهنه و خطرناک میکند. غالباً بهتر شدن ناگهانی وضعیت مالی و یا بالعکس دچار شدن به مشکلات شدید اقتصادی مناسب ترین زمینه برای جنگ قدرت است. اگر این جنگ قدرت ادامه یافته و باروش های تجسس و تحقیق علیه یکدیگر (کشف میزان درآمد، تعقیب ارتباطات، بی صداقتی های مالی و ...) همراه شود، دراینصورت باید گفت که تنها منظور زن و شوهر برای زندگی مشترک داشتن امکانی برای ادامه آزار متقابل است. این نقطه اوج یک بیماری پیشرفته است و اگر تمایلی برای ادامه زندگی باشد، باید به دنبال یک علاج اساسی بود که برای آن نسخه معین و آماده ای وجود ندارد. در بین ما شرقی ها آمادگی مراجعه به مشاورین و روانشناس های خانواده هنوز رشد نکرده است و نمیتوانیم مشکلات خود را حتی با دوستان نزدیک در میان بگذاریم، زیرا ترس اینرا داریم که این مشکلات ما بر سر زبانها افتاده و آبروی خودرا ازدست بدهیم. اگر نمیخواهیم به دوستان مورد اعتماد مراجعه کنیم، باید در نهایت اینگونه رفتارهای بیمارگونه را (اگر قصد حل و فصل آن در طرفین وجود داشته باشد) با مراجعه به متخصصین با تجربه و مشاورین خانواده حل کنیم.
همسرخودرا تربیت نکنیم یکی از بلاهای زناشوئی اینست که طرفین میکوشند روی یکدیگر »کارکرده« و شخصیت طرف مقابل را عوض کنند. اینها شخصیت همسر خود را نپسندیده و دچار این توهم اند که میتوان عادات و رفتارهایی را که از نظر خودشان ناپسند است، تغییر داده و همسر شان را تربیت کنند. تاجایی که این عادات و رفتارهای نامطلوب در دوره رشد انسانها ایجادشده (اعتیاد، قماربازی، بی انظباطی زناشوئی، بی وفائی و خیانت و ...) این تلاش ها درست، بجا و دربسیاری ازموارد نیز با مساعدت و تفاهــم متقابل موفـق است. ولـی مشکل ترعوض کردن عادات و رفتارهائیست که به تربیت دوران کودکی، تجربه سالهای نوجوانی و بلوغ و قبل ازآن برمیگردد . اینها عادات و رفتارهائیست که جزو شخصیت طرف مقابل شده است. این رفتارها را نباید صرفاً منفی و مخرب دانست و باید به آنها جهت داده و از آنها استفاده معقول و مطلوب نمود. بطور مثال شوهر درخانواده ای بزرگ شده است که پدر و مادرش دست و دلباز بوده و کمتر به پس انداز توجه داشته اند، ولی زن درخانواده ای حسابگر و مقتصد تربیت شده است. بجای آنکه مرد دائماً زنش را به »خسیس بودن« متهم کرده و در صدد تغییر و تربیت او باشد، بهتر است از این خصوصیت برای تصمیم گیری های مهم اقتصادی بهره برده و اینگونه کارها را به دست کسی بدهد که کمتر سرش کلاه میرود. یکی از مشکلات اینست که طرفین در موضوعاتی مثل »توجه«، »محبت« و »زحمت« احساس عدم تساوی کنند وعکس العمل مساوی برای رفتار و»توجه« خود نبینند. افرادی هستند که از ابتدا رعایت حق و حقوق و نیازهای دیگران چون شیر مادر به آنها خورانده شده و نمیتوانند خلاف آنرا انجام دهند. اینها مانند آدم های وقت شناسی هستند که از وقت نشناسی خودشان بیشتر رنج میبرند، تا فرد مقابل. اینها راه دیگری جز وقت شناسی ندارند. در صورتیکه چنین انسانی که رعایت نیازهای دیگران و توجه به حقوق افراد به شکل وسواس آمیزی جزو شخصیت اوشده است، با یک فرد معمولی طرف شود، از دیدگاه خود اورا فردی شلخته، بی توجه و بی انضباط خواهد دید. این فرد همیشه رفتار خودرا ملاک قرار داده و آنراشاخص مطلقی برای ارزیابی دیگران میداند و اگر رفتاری مطابق این شاخص با او نشد، خود را مغبون دیده و احساس استثمار میکند. تلاش این افراد در زناشوئی براینست که اصول خود را به طرف مقابل قبولانده، او را »تربیت« کرده و از او انسان دیگری بسازند. هربار که دراین امر شکست میخورند، بر رنج شان افزوده میشود، تا جائیکه به این شعر فردوسی پناه میبرند: درختی که تلخست آنرا سرشت گرش برنشــانی به باغ بهشــــت گر ازجوی خلدش به هنگام آب به بیخ انگبین ریزی و شـهد ناب سرانجام گوهــــر به بار آورد؟ همـــــان میـــوه تلـــــخ بار آورد ز ناپاکــــــزاده مدارید امیــــــد که زنگی به شستن نگردد سپیـد
این »معلمین« که میخواهند از همسر خود شخصیت دیگری بسازند (که معلوم نیست بهتر ازشخصیت کنونی او باشد) باید به خاطر آورند که در ابتدای زناشوئی همین همسر را با همین خلقیات انتخاب کردند و چه بسا او دراین فاصله خیلی هم خود را به آنها وفق داده است. اینگونه آدم های وسواسی و همچنین کسانیکه در زندگی قبل از زناشوئی رنج و زحمت زیادی کشیده اند، میخواهند نظام فکری و تربیتی خودرا با مشاجره و تحقیر به طرف مقابل تحمیل کرده و از رنج ندیدن همسرشان رنج میبرند! اینها حرف شان اینست که »من در زندگی رنج کشیدم و کارکردم، ولی تو در پرقو بزرگ شده ای!« اینگونه همسران که غالباً مردها هستند، در برابر دو راه قرار دارند: یا باید به توجه و غمخوارگی وسواس آمیز خود نسبت به همسرشان بدون چشمداشت جبران این توجه و دلسوزی ادامه دهند و طبق اصل »توخوبی میکن و در دجله انداز« به کارخود بدون پرخاشگری و انتظار رفتار متقابل ادامه دهند، و یا در رفتار خود تجدید نظر کرده و خودرا با رفتار همسرشان وفق دهند. اگر این اشخاص یک دهم وقتی را که بطور ناموفق صرف عوض کردن شخصیت همسرشان شده است، صرف تمرین برای تغییر رفتارهای خود میکردند، با راحتی بیشتری زندگی میکردند و همسرشان نیز از آرامش خانوادگی بیشتر لذت میبرد. اصولاً از کجا معلوم که همسرشان انتظار این توجه های وسواس آمیز را از آنها داشته است؟ چه بسا این افراد با قبول و کار مسئولیت بیشتر حتی جلو رشد همسرشان گرفته و نام آنرا »فداکاری« گذاشته اند. اینان باید در درجه اول خودشانرا عوض کرده و به توانائی همسرشان برای قبول مسئولیت اعتماد کنند. هرچند که ممکن است با مشاجره، فشار، تهدید و تطمیع بطور ظاهری بعضی عادات در دیگری تغییر کند، ولی بازهم چنین انسانی نمیتواند در طویل المدت اجبار را تحمل کند. اگرهم تغییری در شخصیت فرد مقابل ایجاد شود، درصورتی اصیل و ماندگار است که نتیجه تصمیم و تجربه مستقل خود او بوده و به ارزش های جدیدی اعتقاد پیدا کرده باشد. این تغییر اصیل شخصیت و نزدیک شدن سیستم های ارزشی به یکدیگر در خیلی از زندگی ها دیده شده است. باید صراحت را بیاموزیم، خواسته های خود را عنوان کنیم و »نه گفتن« را هم یاد بگیریم. کسانیکه نمیتوانند »نه« بگویند و اجرای هرخواسته ایرا وظیفه و تکلیف خود میدانند، به مرور زمان و بخصوص در صورتیکه همین رفتار را در همسرشان نبینند، دچار نوعی سر درگمی میشوند. نه میتوانند خود را عوض کنند و »نه« بگویند و نه به ازخودگذشتگی آنها جواب مناسبی داده میشود. نتیجه آن نوعی »خشم سرکوفته« است که یکباره میتواند رفتار آنها را درست برعکس کرده، انتقامجو، پرخاشگر و بی توجه شوند. یکی از دلائل شکست تغییر شخصیت، عدم توجه به تفاوت های اساسی در شخصیت زن ومرد است. روشنفکران در دو دهه پیش حساسیت خاصی نسبت به وجود تفاوت های شخصیتی در مرد و زن از خود نشان داده، آنرا نشانه ای از نظام مرد سالاری میدانستند و اعتقاد داشتند که قبول تفاوت همان تبلیغ نابرابری دوجنس است، منتها به زبانی دیگر. امروز خیلی از روانشناسان معتقدند که اختلافات زناشوئی ناشی از نادیده گرفتن تفاوت در روحیات مرد و زن است. جرالد هاپت در مقاله ای تحت عنوان »چرا زناشوئی بهم میخورد و چرا زن شوهر با هم می مانند؟« مینویسد: »مرد وزن دارای دو شخصیت مختلف هستند و در زناشوئی هم همینطور می مانند. شوهر خیلی از مسائل را درمقایسه با زنش کاملاً از دیدگاه دیگری می بیند و زنان نسبت به مسائل، فکر و احساسی دیگری دارند.« این محقق بطور مثال معتقد است که زنان احتیاج بیشتری به گفتگو در باره مشکلات دارند، تا مردان. (نگاه کنید به مقاله ٢٨ صفحه ای نامبرده در سایت اینترنت: http://www.lza.de/materialhilfen/thema/ehekrisen_-_kommunikation.htm#_Toc9760830))
بحرانهای شفابخش عادی دانستن بحران و مشاجره و برخورد منطقی و سازنده با آن میتواند وسیله ای برای رشد و تکامل ما باشد. شما فردی را تصور کنید که دچار افسردگی شدید میشود و کار بجائی میکشد که حاضراست دست به خودکشی بزند. اگر از این کار صرفنظر کرد، بعد از گذشتن دوره افسردگی قوی تر از قبل خواهد شد، چون درافسردگی با وجود همه رنج هاییکه با آن توأم است، به شناخت هایی میرسد که در دوره های معمولی نمیتوانست دست یابد. کسانیکه این دوره های سخت را پشت سرمیگذارند، مصونیت بیشتری در مقابل رنج و غم زندگی پیدا میکنند. بحران زناشوئی هم یک نوع افسردگی دوجانبه است. که باید انرا تجربه کرده و از آن عبور کرد، تا بتوان به ارتقاء و تکامل رسید. جدائی و طلاق را نباید اولین راه برای رفع این بحران دانست و باید هنگامی مطرح شود که همه راه های دیگر بسته شده باشند. فرد افسرده نیز هنگامی دست به خودکشی میزند که هیچ روزنه امیدی در زندگی باقی نمانده باشد.
|