Textfeld: آیا میتوان جذب جامعه و فرهنگ  آلمان شد؟


چندی است در رابطه با خارجی های مقیم آلمان و بخصوص مسلمانان  در مجامع و رسانه ها  واژه Integration   بر سرزبانهاست. برای این واژه معادل های مختلفی در فارسی وجود دارد، از آنجمله میتوان از جذب، ادغام، یکی سازی، همسازی، هماهنگی، همگرایی و غیره نام برد.  آنچه این بحث را بین سیاستمداران و محافل آلمانی ضروری کرده است، افزایش این نگرانی است که خارجی ها با ایجاد »جوامع موازی«  خود را از جامعه  آلمان دور کرده و با زیرپاگذاشتن قواعد و قوانین حاکم،  و پیش گرفتن راه جداگانه ای به خطری غیر قابل کنترل تبدیل شوند. افزایش روز افزون مساجد، مراکز و محافل اسلامی به این نگرانی ها دامن زده و بخصوص بعد از ١١ سپتامبر و اکنون بعد از عملیات تروریستی مادرید و قتل کارگردان هلندی »تئو وان گوگ« نگرانی ها به آلمان نیز سرایت کرده است. 
اعتقاد رایج بین سیاستمداران، شخصیت های کلیسایی و نهاد های مدنی براین است که باید از تکروی و جدایی خارجی ها جلو گیری شده و راهکارهایی برای جذب و ادغام آنان در جامعه آلمان فراهم آید. در حالیکه این پروسه مطلوب همه محافل آلمانی است، درعین حال نظر واحدی درباره مفهوم این روند جذب و همچنین راه های جلوگیری از تکروی خارجی ها وجود ندارد.
از چند سال پیش به این طرف سیاستمداران محافظه کار خواهان و مبلغ »فرهنگ هدایت کننده آلمانی« شده اند و منظور شان اینست که باید فرهنگ آلمانی به عنوان فرهنگ غالب مورد قبول اقلیت ها قرار گیرد. همچنین در کنار این اصل کلی که تعریف دقیقی نیز از آن داده نشده،  پیشنهادات گوناگونی ارائه  میشود: 
عده ای معتقدند که وعاظ اسلامی باید خطبه های نماز و سخنرانی های خود را به زبان آلمانی ادا کنند. این پیشنهاد نشاندهنده  کمبود اطلاع این مجامع از آداب و سنن مسلمانان است. همه میدانیم که دراین خطبه ها و سخنرانی ها  آیات قرآنی، احادیث و ادعیه به زبان عربی گاه چنان با فارسی و یا ترکی درهم ترکیب میشوند که یک مترجم زبردست نیز قادر نیست روح و معنویت نهفته در بعضی ازاین عبارات را به شنونده منتقل کند. از آن گذشته اگرهم وعاظ مسلمان به زبان آلمانی کاملاً مسلط شوند، بازهم مشکل درک زبان آلمانی برای حظار و نماز گزاران باقی خواهد ماند. از همه این ها گذشته تمام مسئله با فرستادن یک مترجم مورد اعتماد به مسجد مورد نظر قابل حل است. 
عده ای پیشنهاد کرده اند که مدرسین و مبلغین مسلمان باید در دانشگاه های آلمانی تربیت شده و برای این کار کرسی جدیدی در دانشکده الهیات تإسیس شود.
تصور کنید که دولت ایران ازآقای میشائیل ونسل (کشیش جامعه آلمانی های مقیم ایران) بخواهد که مراسم عبادی کلیسائی را به فارسی انجام داده و درحوزه علمیه قم کشیش برای مسیحی های اروپایی مقیم ایران تربیت کند!
گروهی دیگر معتقدند که باید خارجی ها را به قانون اساسی آلمان قسم داد، ولی لازمه این قسم اینست که این فرد محتوای قانون اساسی را به زبان مادری درک کرده و بداند که به چه چیزی قسم میخورد. در جریان اتحاد آلمان ١٦ میلیون آلمانی که تحت یک نظام دیکتاتوری رشد کرده و روی دموکراسی و مردمسالاری ندیده بودند یکشبه به تابعیت آلمان غربی رسیدند، بدون اینکه کسی احترام به قانون اساسی را طلب کرده باشد.
اصولاً کسی حاضر نیست تعریف دقیقی از مسئله جذب خارجی ها در جامعه آلمان ارائه دهد. آنها که از ادغام خارجی ها در فرهنگ و جامعه آلمان  سخن   میگویند، در    واقع    موضوع نا ممکنی را مطرح میکنند. هرجامعه ای در طول تاریخ خود با خاطرات، نگرانی ها، امیدها، وابستگی های زبانی، ملی و قومی، ادبیات، مذهب، اعتقادات و عوامل دیگر فرهنگی بطور جداناپذیری عجین شده است.  ورود به این قلعه مستحکم برای هرکسی میسر نیست.  یک خارجی با اخذ تابعیت آلمان همان بیگانه قبلی خواهد ماند. خیلی از آداب وسنن و عناصر فرهنگی آلمانی حتی قابل پذیرش و از نظر ما ارزشمند هم نیستند که بخواهیم در آن ادغام شویم: رفتارهای سرد اجتماعی، بی احترامی به بزرگسالان و سالمندان، بی محبتی نسبت به کودکان، نداشتن سنت مهمان نوازی و دوستی نمونه هایی از این عادات است که تنها خاص جوامع صنعتی بوده و با روحیات خیلی از شرقی ها سازگار نمیباشند.
ادغام و همگرایی کامل در جامعه آلمان حد اقل برای کسانیکه از کودکی دراین محیط نبوده اند، امری محال است.
پس چه باید کرد؟ هم آلمانی ها و هم خارجی ها باید موضوع همگرایی و جذب را در دو نکته خلاصه کنند:
١- قبول قواعد حقوقی و اجتماعی 
٢- احترام و اعتقاد به حقوق اساسی  
موضوع اول کاملاً با قواعد ترافیک قابل مقایسه است. قواعد حقوقی و اجتماعی برای جلوگیری از تصادم های انسانی وضع شده اند. هدف آنها ایجاد نظم است. خیلی از آنها معقول و از نظر همه عادلانه هم نیست. هیچ فکر کرده اید که روی چه حسابی باید یک مسافر لاغر هواپیما برای چند کیلو اضافه بار پول زیاد تری بدهد، ولی مسافر دیگری با سه برابر وزن او بدون مشکل وارد هواپیما شود.  اگر شما یک اتومبیل صفر کیلومتر را ٤ سال در گاراژ بگذارید و به سفر بروید، باید بعد از بازگشت  فوراً برای معاینه فنی به اداره  ترافیک بروید. این قواعد طوری وضع شده اند که باید استثنائات را نیز پذیرفت، چون راه دیگری برای حفظ نظم وجود ندارد. 
بعضی از مسلمانان میگویند که قانون اساسی آزادی مذهب را پذیرفته است و بنابراین باید در اجرای امور دینی خود نیز در آلمان آزاد باشند. در اینجا باید بین عبادات، معاملات و سیاسات (مقررات جزائی) که سه جزء فقه اسلامی را تشکیل میدهند تفاوت قائل شد. آزادی مذهبی به جزء اول مربوط میشود. هیچ مردی نمیتواند تحت عنوان اجرای امور دینی مثلاً در آلمان ٤ همسر انتخاب کند،  قیمومیت فرزند را فقط حق خود بداند، بعد از طلاق و سپری شدن دوره عده از پرداخت نفقه سرپیچی کند، هر زمان اراده کرد زنش را طلاق بدهد، در دادگاه شهادت تنها یک زن را نپذیرد و یا قاضی زن را قبول نکند. مسئله منع  روسری برای کارمندان دولت نیز یک قاعده بیشتر نیست. ممکن است برای خیلی از زنان مسلمان این امر غیر قابل قبول باشد، ولی نباید فراموش کرد که درعوض بسیاری از قواعد جاری آلمان درست در جهت منافع آنان عمل میکند: حق طلاق و سرپرستی فرزندان، مصونیت در برابر خشونت شوهران و بسیاری از حقوق دیگر در خیلی ازکشورهای اسلامی جزو بدیهیات به شمار نمی آیند. 
موضوع دوم مسئله قوانین اساسی شهروندان است که در قانون اساسی آلمان و قبل از آن در اعلامیه حقوق بشر آمده است. این حقوق اساسی (آزادی بیان و عقیده، آزادی مطبوعات، تساوی انسانها در برابر قانون، حق حیات و سلامت فردی، حق مالکیت و مصونیت محل زندگی، کرامت انسانی، ممنوعیت خشونت و ....) نه ارتباطی به جامعه آلمان دارد و نه به تنهایی  دستاورد مغرب زمین است. این حقوق اساسی نتیجه تلاش بشریت در شرق و غرب در طول قرون و اعصار برای رسیدن به تعالی و تکامل بوده و همه انسانها در آن شریک و دخیل میباشند.  ادغام و همگرایی با جامعه آلمان احترام و قبول این حقوق اساسی را طلب میکند، همانطور که ما درکشورهای خود احترام به آنها را از اتباع بیگانه طلب میکنیم. درحالیکه قسمت اول یعنی قواعد را بدون اعتقاد قلبی نیز میتوان پذیرفت، باید کوشید تا قوانین اساسی و رعایت حقوق بشر را در روابط فردی و اجتماعی از روی اعتقاد عملی نمائیم. 
از این دو مورد  که بگذریم، نباید انتظار دیگری برای جذب و همگرایی مطرح شود.  طرح موضوعاتی از قبیل فرهنگ غالب و فرهنگ تابع نوعی تحریک احساسات و توهین به اقلیت ها می باشد. جامعه آلمان باید کثرت گرایی را پذیرفته و بکوشد تا خارجی هارا  بدون ایجاد محدودیت های فرهنگی و مذهبی در خود جذب نماید. 
مغرب زمین خود در طول تاریخ،  خود  بیشترین ضربه هارا به ارزش های انسانی جامعه خویش وارد کرد. ظهور فاشیسم  واستالینیسم که همراه بود با زیرپاگذاشتن حقوق حقه و اساسی انسانها ساخته و پرداخته کشورهای خارجی و یا شرقی نبود.  یهودی ستیزی (در قرون وسطی بسیاری از یهودیان تحت تعقیب، از اروپا به دولت عثمانی پناهنده شدند و در آنجا در امان بودند.) ، آنارشیسم و حتی حرکت های افراطی خشونت بار اول بار در اروپا ظهورکرد.  جنگ اول جهانی بایک ترور سیاسی در اروپا آغاز شد و  جهان سوم هنوز از عواقب دوجنگ که بین خود اروپایی ها بود کمر راست نکرده است. تقسیم خاورمیانه بعد از فروپاشی دولت عثمانی طبق منافع اروپا بعد از جنگ اول ودوم  ازجمله این عواقب است. دراروپا آغاز شد. تروریسم به معنی سازمان یافته آن در مشرق زمین (به جز پیروان حسن صباح) سنتی نداشته است.
اکنون نیز نباید آلمان از حضور خارجی ها ترس داشته باشد.  در شماره گذشته برگ سبز به ریشه های این ترس اشاره کردیم.  بردباری تنها به معنی تحمل فرد بیگانه نیست، بلکه باید با احترام به حرمت و کرامت انسانی همراه باشد. رعایت این اصول از طرف اروپائی ها و قبول قواعد و قوانین حاکم از طرف خارجی ها به همگرایی و سازش و جذب خواهد انجامید. تا رسیدن به این مرحله راهی طولانی درپیش است.  زندگی در »کنار یکدیگر« نه تنها کافی نیست، بلکه خطرناک هم بوده و جوامع موازی ایجاد خواهد کرد. باید از این مرحله فرا تر رفته و به زندگی »با یکدیگر« و در نهایت »برای یکدیگر« دست یابیم.


Textfeld: Der Mythos des deutschen Geistes: 

die „verspätete Nation“ und die alte Sorge um Identitätsverlust

Eine kürzlich veröffentlichte Umfrage brachte das schreckliche Ergebnis, daß eine beachtliche Zahl der Deutschen vor Islam und Muslimen ANGST haben. Dieses Ergebnis widerspricht  Verfassungsschutzerkenntnissen, wonach die gewaltbreiten Islamisten unter den in Deutschland lebenden Muslimen eine sehr kleine Minderheit bilden. Woher kommt es zu dieser besorgniserregenden Diskrepanz?
Ablehnung von Fremden und Minderheiten ist ein weltweites und historisches Phänomen, das in Deutschland nicht stärker ist als in anderen Gesellschaften. Es klingt schmeichelhaft, aber wer etwas mehr von der Welt gesehen hat, weiß daß diese Ablehnung in Deutschland sogar weniger verbreitet ist, als in manchen anderen Gesellschaften. In Deutschland wird aber diese Ablehnung stärker von der Sorge um die Zukunft und Überfremdung begleitet, und  bei meisten Deutschen nicht vom Haß und Feindseligkeit geprägt. Woher kommt diese  übertriebene Besorgnis?
Der berühmte deutsche Philosoph und Soziologe Helmuth Plessner prägte vor vielen Jahren im Zusammenhang mit deutscher Geschichte das Wort „die verspätete Nation“. Die sehr späte Entwicklung Deutschlands zu einem Nationalstaat (1871), die Niederlage im Ersten Weltkrieg, die gescheiterte Weimarer Republik, der zweite Weltkrieg und die Teilung, der kalte Krieg und politische Bedeutungslosigkeit Deutschlands auf der internationalen Ebene unter den Vorbehaltsrechten der Siegermächte verhinderten durch ständige Brüche und Zusammenbrüche die Bildung einer vom nationalen Selbstbewusstsein getragene „nationalen Identität“ 
Die deutsche Geschichte wird von Wehleidigkeit  und einem permanentes Gefühl der Benachteiligung geprägt. War gerade die Anzettelung des 1. Weltkrieges nicht ein nicht nur vom Staat, sondern auch von der Bevölkerung mitgetragener Versuch, die „Verspätung“ Deutschlands aufzuholen? Dieser Krieg war der Versuch, den noch nicht voll gewachsenen Nationalstaat weiter zu stärken, die Nation zusammenwachsen zu lassen und nach einem Sieg endlich die immer wieder gescheiterte gebührende Position im Kreis der europäischen Mächte einzunehmen. Der Versailler Vertrag brachte aber genau das Gegensteil: Demütigung und Schwächung des Nationalgefühls. Ohne den Ersten Weltkrieg hätte es keinen Hitler, keinen 2. Weltkrieg, keine deutsche Teilung und keinen kalten Krieg gegeben. 
Hitler, der weder durch einen Putsch an die Macht kam, noch sich dem deutschen Volk aufzwang, konnte mit seiner beispielslosen Demagogie gerade auf diese „Wehleidigkeit“ und „Minderwertigkeitsgefühle“ ansetzen und das Volk hinter sich bringen. Es wäre eine Verdrehung, wollte man behaupten, daß Hitler ein „Betriebsunfall“ der Geschichte gewesen sei. Die Hochhebung der Deutschen als die „auserwählte Rasse“ und die „Germanisierung der Welt“ sollten alle Demütigungen überkompensieren.  Ein solches „verordnetes Selbstbewußtsein“ mußte zwangsläufig aus der Sicht der NSDAP zur Erfindung von inneren Feinden führen, die ausgegrenzt, verfolgt und vernichtet werden  sollten. Ausgrenzung, Verfolgung und Ermordung von Juden und anderen Minderheiten hatten u. a. gerade den  Zweck, die „geschlossene Gesellschaft“ der „besseren Rasse“ zu verfestigen. Wenn die Kräfte für die Bildung einer echten historisch gewachsenen „nationalen Identität“ nicht reichen, wenn die „nationale Tradition (selbst) .... wenig Anhaltspunkte bietet“ (Jürgen Kocka),  dann bietet sich gerade  die „Ausgrenzung“ von inneren Feinden  ein geeignetes Mittel für ein „Zusammengehörigkeitsgefühl“, das es in deutscher Geschichte immer ein Problem darstellte.: „Der Nationalstaat war niemals die Regel in der deutschen Geschichte.“ (Reinhart Kosellek)
Die deutsche Geschichte wird also ständig  von „Brüchen“ in der Bildung einer nationalen Identität begleitet.
Das  „Zusammengehörigkeitsgefühl“ wurde ständig von oben verordnet und eingeimpft, ohne  daß das Volk selbst auf  positive nationale  Tradition in der eigenen Geschichte zurückgreifen konnte. Die Deutschen wurden dabei irregeleitet und betrogen; und die gefährlichen Versuche eines Nationalismus von oben führten in immer neue Katastrophen. Die Sorge um „Identitätsverlust“, „Überfremdung“ und „Überrolltwerden“ ist eine deutsche Besonderheit, die man nicht unterschätzen soll, wenn man Umfrageergebnisse über den Islam und Fremde in Deutschland realistisch bewerten will. Hinter diesen Gefühlen steckt mehr Sorge, als fremdenfeindliche Aggression.  Nicht nur die Ausländer, sondern jedes Gefühl der Unsicherheit und Verlust des Erreichten machen den Deutschen mehr Angst, als in anderen Ländern. Die rechtsradikalen Parteien haben bei den jüngsten Landtagswahlen in den neuen Bundesländern ihre Erfolge nicht, wie sonst,  dem Wahlthema „Ausländer“, sondern  Hartz IV zu verdanken, was von vielen Deutschen als „Weltuntergang“ angesehen wird.  Dabei steht das reiche Deutschland im Weltmaßstab an vorderster Reihe. Warum also so viel Existenz– und Zukunftsangst?
Es wäre gut, wenn die deutschen Politiker sich etwas mehr mit der Kultur der Angst und deren Bekämpfung befassen, anstatt von „deutscher Leitkultur“ zu sprechen. So kann den Menschen die Angst als störenden Faktor des Zusammenlebens zwischen Deutschen und Fremden genommen werden.
Integration ist keine Einbahnstraße, und man kann nicht nur von Ausländern „Anpassung“ verlangen. Auf beiden Seiten müssen Ängste beseitigt werden.
Die globale Angst der Muslime rührt aus der Kolonialzeit, der Degradierung und Niederlage gegen die moderne säkulare Welt. Seit der „Expedition Napoleons“ nach Ägypten im Jahre  1798 können sich die Muslime immer noch nicht mit der Niederlage gegen die christliche Welt abfinden (Udo Steinbach).  
Die ungelöste „Palästinafrage“ ist ihnen seit 50 Jahren ein Dorn im Auge.  Das Ohnmachtgefühl, von Weltmächten ignoriert zu werden, schlägt bei „Islamisten“  in blinde Ablehnung der Weltordnung um, in der sie keinen Platz haben. Das Fehlen  von  starken Aufklärungskräften und  einer Reform, läßt den Muslimen keinen „modernen Identitätsbezug“ zu. Was da ist und auch gut „wirkt“, ist der Rückzug auf „Fundamentalismus“.
Der Westen  hat nach dem 11. September mit wenig Erfolg viel in die Bekämpfung dieses Fundamentalismus investiert, statt die islamischen Aufklärungskräfte zu unterstützen. Es besteht bei manchen islamischen Intellektuellen der Verdacht, daß der Westen keinen modernen Islam haben will, und daß der reaktionäre Islam nach dem Wegfall des „sozialistischen Feindes“ ein willkommenes Feindbild liefert. Bereits lange vor dem 11. September und kurz nach dem Zusammenbruch des Sozialismus wurde eine „Clash of Civilizations“ (Samuel P. Huntington, ehemalige amerikanischer Präsidentenberater) herbeigeredet. 
Angst ist der schlechteste Ratgeber  für eine Integration  auf nationaler und internationaler Ebene. Sie ist von heute auf morgen nicht zu beseitigen. Was aber helfen kann, ist daß man diese Ängste und Sorgen ernst nimmt und zu einem friedlichen Zusammenleben kommt. Das bloße „Nebeneinander“ genügt auch nicht; es ist auch sogar gefährlich und führt zu Parallelgesellschaften. Aus dem „Nebeneinander“ soll „Miteinander“ und schließlich ein „Füreinander“ wird.
…………………………..
vom Rhein,
von der großen Völkermühle,
von der Kelter Europas

Und jetzt stellen Sie sich doch mal Ihre Ahnenreihe vor– seit Christi Geburt. Da war ein römischer Feldhauptmann, ein schwarzer Kerl, braun wie ne reife Olive, der hat einem blonden Mädchen Latein beigebracht.
Und dann kam ein jüdischer Gewürzhändler in die Familie, das war ein ernster Mensch, der ist noch vor der Heirat Christ geworden und hat die katholische Haustradition begründet -
Und dann kam ein griechischer Arzt dazu, oder ein keltischer Legionär, ein Graubündner Landknecht, ein schwedischer Reiter, ein Soldat Napoleons, ein desertierter Kosak, ein Schwarzwälder Flözer, ein wandernder Müllerbursch vom Elsaß, ein dicker Schiffer aus Holland, ein Magyar, ein Pandur, ein Offizier aus Wien, ein französischer Schauspieler, ein böhmischer Musikant - das hat alles am  Rhein, gelebt, gerauft, gesoffen und gesungen und Kinder erzeugt – und der Goethe, der kam aus dem selben Topf, und der Beethoven, und der Gutenberg, und der Matthias Grünewald und – ach was, schau im Lexikon nach.
Er waren die Besten mein Lieber! Die Besten der Welt! Und warum? Weil sich diese Völker dort vermischt haben. Vermischt, wie die Wasser aus Quellen und Bächen und Flüssen, damit sie zu einem großen, lebendigen Strom zusammenrinnen.
Vom Rhein- das heißt: vom Abendland.
Das ist natürlicher Adel. Das ist Rasse.
Seien Sie stolz darauf ....
Carl Zuckmayer, Des Teufels General

Textfeld: Was ist Integration?

Die deutsche Sprache steht weltweit für präzise Ausdrucksweisen und klare Definitionen und gilt deshalb als diese Sprache der Philosophie, die ohne fundierte Definitionen nicht auskommt. 
Was ist aber mit dem unglücklichen Begriff Integration, der seit Jahren laufend ohne eine klare Vorstellung in Anspruch genommen wird? 
Der Bundeskanzler verlangte neulich mehr Integrationswillen von Migranten. Gibt es aber auch einen allgemeinen Willen und Konsens unter den Politikern selbst, diesen Begriff genauer zu bestimmen? 
Die Soziologen haben seit vielen Jahren die Gesellschaft in vier Subsysteme geteilt: soziales, politisches, wirtschaftliches und kulturelles System. Wenn von Integration gesprochen wird, dann muß geklärt werden, welche dieser Dimensionen eine Priorität besitzen, und wie man im Einzelnen vorgehen soll? In welchem Bereich ist die Integration besser gelungen, und wo liegen die schwierigsten Probleme?

Die wirtschaftliche Integration  ist generell am einfachsten und  ist auch in der Bundesrepublik seit mehreren Jahrzehnten Dank der besseren ökonomischen Aufnahmefähigkeit im Verhältnis zu anderen europäischen Ländern relativ gut gelungen. 
Die Integration in das hiesige kulturelle System ist dagegen am schwierigsten. Kulturelle Werte sind sehr hartnäckig und werden mit Muttermilch eingesaugt. Diese Werte aufzugeben, fällt es allen Menschen sehr schwer, insbesondere wenn sie mit religiösen Weltanschauungen vermischt werden.
Das soziale System wird grundsätzlich von NORMEN (allgemeinen Regeln und Sanktionen) gesteuert, die mit der Straßenverkehrsordnung vergleichbar sind. Das Rechtssystem ist wohl eins der wichtigsten Teile dieses Systems und ein Garant für den reibungslosen gesellschaftlichen „Verkehr“. Die meisten Zuwanderer passen sich schnell an dieses System an und akzeptieren auch die Regeln. Sie verhalten sich im gesellschaftlichen Verkehr nicht schlechter, als im Straßenverkehr.
Die Integration in das politische System hat sehr viel mit der Aufnahmebereitschaft jener Gesellschaft zu tun, in die man sich integrieren will. Beteiligung an politischem Ablauf setzt Partizipationsrechte (vor allem das Wahlrecht) voraus, über die der Zuwanderer selbst nicht entscheiden kann. Durch die Reform der Staatsbürgerschaft hat sich  in letzten Jahren in diesem Bereich viel getan. Ein weiterer Aspekt, der auch ohne Beteiligungsrechte von Bedeutung ist, ist die politische Bildung und demokratische Erziehung. Es geht hier um einen Lernprozeß, die GRUNDWERTE einer offenen demokratischen Gesellschaft zu verinnerlichen. 

Diese Unterteilung ist nichts anderes als ein analytisches Hilfsmittel, um eine vorläufige Ordnung in die Problematik zu bringen. In der Tat sind diese vier Subsysteme und ihre zahlreichen eigenen Elementen miteinander verzahnt und verbunden. Eine Gesellschaft lebt und reproduziert sich ständig.  Es bilden sich ständig neue Strukturen und Differenzierungsprozesse, die eine Neuintegration verlangen (s. Kasten)
Ob eine Integration von meisten Migranten in diese vier Teilbereiche der deutsche Gesellschaft ohne Komplikationen möglich ist, muß stark bezweifelt werden. Wir  brauchen einen realistischen Umgang mit dieser Angelegenheit. Was möglich erscheint, ist eine Lösung der mittleren Reichweite, ein Mindestmaß an Konsens und praktikable Vorschläge, ohne große Illusionen, denn die Problematik ist etwas komplizierter:


Integration ist ein komplizierter Prozeß.
Eine Gesellschaft oder Nation, die seit Jahrhunderten besteht, hat im Laufe der Geschichte maßgeschneiderte „Integrationsklammern“ für seinen eigenen Bestand entwickelt. Dies erfolgte nie ohne Konflikte, Rückschläge und innere Unruhen. Es wurden Lösungen erkämpft, ausprobiert, verworfen, und neue gesucht, um die innere Stabilität und das friedliche Zusammenleben der eigenen Mitglieder zu ermöglichen: Sprache, Nationalgefühl, gemeinsame Anschauungen, Werte, Gewohnheiten, Interessen, Sitten, Normen, Religionen, Kulte, Verhaltensweisen, Erwartungen, Lebensphilosophien, Glaube und Aberglaube, Ängste, Hoffungen, Zukunftsperspektiven, Feindbilder, historisches Gedächtnis, das Empfinden vom gemeinsamen Glück, Feste, Nationale Trauertage, bittere Erinnerungen, und viele andere Dinge bildeten über Jahrhunderte  eine ORIENTIERUNG. Ob man diese als Kultur, Volkscharakter, kollektive Persönlichkeit oder Mentalität bezeichnet, ist zweitrangig. Ralf  Dahrendorf spricht einfach von einem „Zentrum, an dem sich die Menschen orientieren“. Eine Integration von erwachsenen Zuwanderer in dieses Zentrum scheint auch in Zukunft nicht möglich zu sein.

Plädoyer für einen realistischen Weg 
Was soll man also von Ausländern konkret verlangen? Sollen die Zuwanderer etwa in dieses Zentrum eintreten, oder bestimmte Hauptelemente dieses Zentrums annehmen?  Die zahlreichen oben aufgezählten Elemente beinhalten zwei „Begriffe“, auf die man sich konzentrieren soll: es sind  „NORMEN“ der deutschen Gesellschaftsordnung und „GRUNDWERTE“ eines  offenen und demokratischen Systems:
Wir wollen vom einem ausländischen PKW-Fahrer nicht erwarten, einen schweren LKW mit einem Anhänger (beladen mit deutscher Geschichte und Kultur) zu lenken. Was praktikabel und wünschenswert ist, daß er  sich zusammen mit dem deutschen LKW-Fahrer an übergeordnete und anerkannte Regeln des Straßenverkehrs hält, auch wenn er vom Sinn dieser Ordnung nicht überzeugt ist. Normen (insbesondere straf– und zivilrechtlichen Gesetze) sind Regeln des gesellschaftlichen zwischenmenschlichen Verkehrs. 
Der Begriff „Grundwerte“ ist  komplizierter und erfaßt  systemübergreifend verschiedene Bereiche der Gesellschaft. Wir beschränken uns auf „Grundrechte“, wie sie in die deutsche  Verfassung und vorher in internationale  Menschenrechtserklärungen eingegangen sind. 
Diese beiden Elemente (Normen und Grundrechte)  sollen   aus dem gesamten Katalog der Integrationserwartungen  getrennt und als Mindestmaß für ein friedliches Zusammenleben gelten. Vielmehr kann weder verlangt und zugemutet werden, noch wäre es praktikabel. 

Normen müssen respektiert werden.
Das erste Element, also die „Normen“ können auch ohne „innere Überzeugung“ eingehalten werden. Sie haben nicht immer mit Moral und „individuellem Gerechtigkeitssinn“ zu tun, aber es gibt dazu keine Alternative. Sie sind hier und da mit persönlichem Gerechtigkeitsempfinden nicht vereinbar, aber ohne sie funktioniert kein soziales System. 
Das Kopftuchverbot für Staatsdienerinnen ist ebenfalls eine solche Norm. Man mag sich persönlich ungerecht behandelt fühlen, aber diese „Ungerechtigkeit“ wird durch zahlreiche Vorteile überkompensiert, die ebenfalls aus den Normen dieser Gesellschaft resultieren: Scheidungs- Sorge– und Unterhaltsrecht, Tätigkeit als Richterin, gerechtes Erbrecht, Schutz vor  gewaltbreiten Ehemännern,  und viele  andere Rechte, die von muslimischen Frauen in Anspruch genommen werden, stammen nicht vom geltendem islamischen Recht.  Manche Muslime wollen die freie „Ausübung“ der Religion aus dem im Grundgesetz garantierten „Glaubensfreiheit“ ableiten. Was versteht man aber über freie Ausübung des Islam? Kann ein muslimischer Mann mit 4 Frauen vor dem Standesamt erscheinen und die Eheschließung verlangen? 

Grundwerte müssen akzeptiert werden
Während man also die Normen auch ohne innere Überzeugung hinnehmen muß,  sind Grundrechte von einer anderen Qualität. Sie sollen als gemeinsame WERTE verstanden und verinnerlicht werden. Bis man aber neue Werte verinnerlicht,  haben wir einen steinigen Weg zurückzulegen. Erwachsene Zuwanderer, die in ihrer Heimat eine ganz andere Sozialisation durchgemacht haben, können von heute auf morgen ihre Werte umstellen. Im ersten Stadium muß man sich also mit einer  „Akzeptanz“ dieser Werte begnügen. 
Viele Zuwanderer kommen aus Gesellschaftlichen mit einem repressiven rechtlich-politischen System. Andere sind aus Ländern, wo Gewalt und Bürgerkrieg herrscht, und in diesem Klima sind sie aufgewachsen. Hier muß der Weg von Akzeptanz bis zur Überzeugung mit Geduld und Verständnis zurückgelegt werden. Das Erlernen der deutschen Sprache spielt hier eine Schlüsselrolle.
Es muß den Migranten auch verständlich gemacht werden, daß menschliche Grundrechte keinen spezifisch deutschen Charakter haben, sondern von universeller kulturübergreifender Bedeutung sind. Sie sind das gemeinsame Erbe der menschlichen Evolution auf dem Weg zu einer humanen Gesellschaft. Man braucht sie als „Weltethos“ und kultur– und religionsuzabhängige Werte, um verschiedene Kulturen miteinander zu verbinden. Nebenbei sei bemerkt, daß die Europäer selbst dieses gemeinsame Erbe nicht immer gepflegt haben: Nationalsozialismus, Stalinismus, Anarchismus, Einsatz vom Terrorismus als politische Waffe und Antisemitismus waren im 20. Jahrhundert keine „Importe“ aus einer „asiatischen Despotie“ in eine zivilisierte Welt, sondern hausgemachte europäische Produkte, die Millionen von Opfern hinterließen. Die Angst, daß Ausländer oder fremde Gesellschaften  mit ihren „primitiven Werten“ die christlich-abendländische Welt gefährden könnten, ist eine Phantasie. 


Integration und religiöse Aufklärung
Gemeinsame menschliche und humane Prinzipen (Gesetzesnormen, Tugenden und Grundwerte) sind die Mindestanforderung einer „Einbettung“ und „Einbeziehung“ von Migranten in die deutsche Gesellschaft. 
Bei der Durchsetzung dieses „Mindestmasses“ sind deutsche Politiker genauso gefordert, wie die „ausländischen weltlichen und geistlichen Autoritäten“ in Deutschland und im Ausland. In der islamischen Theologie sprach man vor Jahrhunderten vom „Haus des Friedens“ und „Haus des Krieges“. Dies hatte zufolge, daß ein Muslim sich in der Diaspora nicht an die herrschenden Normen und Werte zu halten brauchte. Dieser Gedanke geht auf eine Zeit zurück, die seit Jahrhunderten überholt ist. Heute gibt es weder eine einheitliche islamische „Umma“, noch die „Christenheit“ mit universellem Anspruch. Wir müssen die ganze Welt als „Haus des Friedens“ betrachten, und Religionen müssen auf jedes „Wahrheitsmonopol“ verzichten. 
Muslime müssen Verständnis haben,  wenn eine Gemeinschaft ihre lange kulturelle Tradition und ihr „Orientierungszentrum“ wie nationale Grenzen verteidigt. Bis sich die Elemente dieser Orientierung durch das Zusammenleben mit anderen Kulturen und Austausch von Erfahrungen  verschieben, neu bilden, ausdifferenzieren und neue Strukturen und Formen aufnehmen, dauert es eine sehr lange Zeit. 
Die Deutschen sollen aber auch nicht jede Andersartigkeit als Gefahr für die Entstehung einer Parallelgesellschaft verstehen. Differenzen werden dann gefährlich, wenn aus dem „Nebeneinander“ kein „Miteinander“ erwächst. Aus dem Miteinander kann in einem friedlichen Klima ein „Füreinander“ werden. 



Textfeld: Integration aus  der Sicht der Soziologie
Entstehung neuer Strukturen gehören zur sozialen Evolution

Integration ist die Schaffung von neunen Mechanismen, um  bei Neuentstehung von Strukturen die neuen und alten Segmente zusammenfügen. In diesem Prozeß wird die Desintegration durch Schaffung von neuen „Integrationsklammern“ verhindert. Zusätzlich sorgen „Transmissionsriemen“ für die Kräfteübertragung zwischen alten und neuen Strukturen. 
Der Begriff „Integration“ (von lat. Integratio, integro = Erneuerung, Wiederherstellung, Vervollständigung) wurde in Europa ausgerechnet von einem Naturwissenschaftler, nämlich Darwin im Zusammenhang mit seiner Evolutionstheorie neben anderen Prozessen (Anpassung, Differenzierung, Selektion u. a.) ins Spiel gebracht und dann vom Soziologen (von Herbert Spencer bis Talcott Parsons) mit großem und Erfolg Interesse auf den sozialen Wandel angewandt. 
Der Hintergedanke ist folgendes: gesellschaftliche Wandlungsprozesse gebären ständig neue Strukturen, die man als Differenzierung bezeichnet. (Spezialisierung, Arbeitsteilung, Säkularisierung, Emanzipation des Rechts von der Moral u. a.)  Die Gesellschaft wird ständig mit neunen bis dahin fremden Erscheinungen konfrontiert. Die Entwicklung ist aber mit nebeneinander stehenden Phänomenen nicht vereinbar, denn dies würde einem Zerfall des Systems gleichkommen.  Die Evolution verlangt gleichzeitig „Integrationsklammern“, damit  die neuen Aggregate und  ausdifferenzierten Teile in ein „soziales System“ verschmelzen. Dies geschieht durch Schaffung neuer „gemeinsamer Werte“, welche die vom Zerfall bedrohten Teile wieder zusammenbringen. Das Ergebnis ist eine „Komplexitätssteigerung“ des Systems, welche die zu mehr Anpassungsfähigkeit führt.
Integration wird immer notwendig, wenn ein soziales System mit Desintegration konfrontiert wird und die bisherige Stabilität durch das Aufkommen neuer Strukturen (Differenzierungsprozesse) gefährdet wird. Wenn aber die neuen Strukturen durch Schaffung neuer gemeinsamer Werte in das bisherige System eingebettet werden, bleibt das System nicht nur stabil, sondern gewinnt an mehr Komplexität und Anpassungsfähigkeit. 
Kirche und Staat trennten sich in Europa (in einem langen Prozeß) von einander, aber es kam zu keiner „Scheidung“: „gemeinsame Wertvorstellungen“ von einer demokratischen Gesellschaft verbildeten beide erneut unter dem Dach von „Vernunft, Grundrechten und Verfassung“. Die ökologische Bewegung wurde in Deutschland in den 70er Jahren geboren, sie differenzierte sich von Naturwissenschaften und wurde zu einem sozialen und politischen Phänomen. Diese „Bewegung“ wurde aber (nach mühevollen Auseinandersetzungen) in das gesamte soziale System voll integriert. 
„Ausdifferenzierung“ und „Herausbildung neuer Strukturen“ gehören zu ständigen Begleitprozessen der gesellschaftlichen Entwicklung. Die Kunst liegt darin, die ausdifferenzierten Teile nicht auseinander fallen zu lassen, sondern sie als eine Chance für „Komplexitätssteigerung“ und Anpassungsfähigkeit der Gesellschaft zu sehen und sie neu mit einander zu verbinden. 
Hier gibt es aber keinen Automatismus, denn Integrationsprozesse laufen nie parallel und synchron zu Differenzierungsprozessen. In manchen Fällen können sogar die Transmissionsriemen abreißen und einen Zerfall des Systems bewirken. Kein erfahrener Chirurg kann immer das Gelingen einer Organtransplantation garantieren. Der Körper kann möglicherweise die Integration ablehnen und das neue Organ ablehnen..
Konflikte dieser Art sind normale Vorgänge der sozialen Evolution, die nicht gradlinig verläuft und von Rückschlägen und Misserfolgen begleitet ist. Jeder Rückschlag ist aber eine neue Herausforderung, nach neuen Wegen und Lösungsmöglichkeiten zu suchen, um den Bestand und Stabilität der sozialen Ordnung zu gewährleisten.

vgl. dazu: Hadi Resasade, Zur Kritik der Modernisierungstheorien, Leske Verlag + Budrich, Opladen 1984,  Kapitel D: Evolutionäre Analyse der transitionalen Gesellschaft, Seite 157-180.



Textfeld: Nationale und globale Integration sind die Herausforderung unserer Zeit.

Das Jahr 2004 geht Zuende. Wir wurden in diesem Jahr an verschiedene „Jahrestage“ erinnert:  
200 Jahre nach Emanuel Kant sind heute seine Gedanken unter islamischen Intellektuellen aktueller denn je. Die erste Nummer der Barge Sabz (damals nur in Farsi) wurde im März mit einem Beitrag über Kant herausgegeben. Sein Satz „Aufklärung ist der Ausgang des Menschen aus seiner selbstverschuldeten Unmündigkeit“ wurde im Hinblick auf den „Reformstau“ in der islamischen Welt erklärt und interpretiert. Wir haben diesen Satz zu unserem Leitgedanken gemacht. 
Auch der 60. Jahrestag der Landung der Alliierten in Normandie erinnerte uns an das Ende des Zweiten Weltkrieges und Befreiung vom Faschismus.
Die Erinnerung an den Beginn des Ersten Weltkrieg war aber von einer besonderen Bedeutung:  Der Kalte Krieg zwischen der 1. und 2. Welt  ist beendet, aber die Folgen des 1. Weltkrieges sind noch nicht in der „Dritten Welt“ überwunden. Der Zerfall des osmanischen Reiches und die unbefriedigende  „Neuordnung“ des gesamten Nahen Ostens unter der Regie der europäischen Siegermächte waren Ergebnisse dieses Krieges. Ohne den Ersten Weltkrieg hätte es auch keinen Nationalsozialismus, keinen 2. Weltkrieg, kein Holocaust, keinen Kalten Krieg, und schließlich auch keinen Nahostkonflikt gegeben. 
Unmittelbarer Anlaß des Ersten Weltkrieges war bekanntlich ein Terroranschlag:  die Ermordung des österreichisch-ungarischen Thronfolgers Erzherzog Franz Ferdinand durch den serbischen Nationalisten Gavrilo Princip am 28. Juni 1914 in Sarajevo. 
Ist auch der 11. September 2001 ein solcher Stichtag? Hat damit eine neue Epoche angefangen?  Der Anschlag von Madrid und die Ermordung des niederländischen Regisseurs Theo van Gogh bringt uns die terroristische Gefahr der islamisten Fanatiker näher. Was heute den islamisch motivierten Terrorismus so gefährlich macht, ist seine Unberechenbarkeit. Die „weltlichen“ Befreiungsbewegungen waren während des Kalten Krieges wenigstens an irdischen Erfolg  orientiert. Die Islamisten von heute operieren blind und „nihilistisch“, geleitet von Haß und Wut. Die „Verwundbarkeit“ der bestehenden aus ihrer Sicht „ungerechten“ Weltordnung  zu demonstrieren ist für sie schon ein großer Erfolg.
Im  Zuende gehenden Jahr wurde auch das Integrationsproblem in Deutschland zu einem Dauerthema. Die Verabschiedung des Zuwanderungsgesetzes, das mindestens 15 Jahre zu spät kommt, soll die Bildung von „Parallelgesellschaften“ verhindern. Die Probleme liegen aber leider viel tiefer. Desintegrationsprozesse auf nationaler und internationaler Ebene sind heute Folgen von versäumter Integration von Nationen in die Weltgemeinschaft nach zwei von Europa verursachten Weltkriegen und Einbebziehung von Minderreiten in nationale Gesellschaften.
Es ist noch nicht zu spät: der Dialog zwischen Kulturen muß enster genommen werden, und ein unverzichtbarer Teil dieses Dialogs ist die Verständigung zwischen Weltreligionen. In diesen stecken mehr Gemeinsamkeiten und Versöhnungspotential, als man annimmt. Politisch-religiöse Fanatiker bilden in allen Religionen eine Minderheit, die keine Toleranz verdient haben. 

Hadi Resasade (www.resasade.de)


Textfeld: Bundestagspräsident 
Norbert Lammert ist ein Mann des Kulturdialogs

Kurz nach seiner Wahl zum Bundestagspräsidenten sprach sich Dr. Norbert Lammert für eine Neubelebung der Diskussion um die „deutsche Leitkultur“ aus. Lammert ist ein Politiker, der auf zwischenkulturelle Angelegenheiten großen Wert legt, und mit diesem Begriff weder „Deutschtümelei“, noch einen Anspruch auf „deutsche Führung“ meint.
 Auf der anderen Seite hat dieser Begriff in vergangenen 5 Jahren kein  besonders glückliches Dasein genossen und wurde sogar einmal zum „Unwort des Jahres“ nominiert.  Wir schlugen dem Bundestagspräsidenten vor, auf diesen „Reizbegriff“ zugunsten einer inhaltlichen Auseinandersetzung zu verzichten.
Norbert Lammert ging auf das Schreiben von Barge Sabz mit Interesse ein, was in Anbetracht der von uns erfahrenen „Antwortlosigkeit“ vieler Stellen ein Zeichen der praktizierten Kultur ist. Schließlich gehört Kultur zum Lieblingsthema von Lammert, der Geschichte, Soziologie und Politologie studierte  und vor seiner politischen Laufbahn als Dozent an verschiedenen Universitäten tätig war.
In seiner Stellungnahme heißt es u.a.:
…….
„Für die von Ihnen vorgeschlagenen Begriffe „Kultur der Aufklärung“, „demokratische Kultur“ oder „Weltethos“ habe ich große Sympathien. Ob sie aber den erforderlichen Anreiz zur weiteren vertieften Auseinandersetzung geben mit dem, worum es mir geht, bezweifele ich. Einen besonderen Begriff, der die Spannung für die offenkundig schwierige, aber notwendige Diskussion über die bestehenden Übereinstimmungen und Differenzen in einer vielfältig zusammengesetzten Gesellschaft aufrechterhält und zugleich daran erinnert, daß unsere Gesellschaft wie jede andere ein Mindestmaß an Verbindlichkeit über gemeinsame Grundlagen und Orientierungen braucht, als den der „Leitkultur“ habe ich noch nicht gefunden.“
Textfeld:  Integration beginnt in der Familie

Ich stand am heutigen Sonntag wie „normal“ etwa um 10:00 Uhr auf. In der Küche liegen Gläser, Flaschen, Essensreste und Müll von einer Feier herum, die mein Sohn anlässlich seines 18. Geburtstages gegeben hat. Die Familie musste an diesem Abend das Haus verlassen und woanders übernachten. Ich harrte aber stur aus und verkroch mich in mein kleines Arbeitszimmer über der Garage mit einem eigenen Eingang, eine Art Anbau. Niemand weiß, was der Architekt sich bei dieser Konstruktion gedacht hatte. Aber Gesternabend hatte dieser „Abstellraum“, der als Redaktion und Druckerei der „Barge-Sabz“ Weltberühmtheit erlangt hat, auch die Funktion einer unverzichtbaren Beobachtungszentrale. Etwas erinnerte mich an diese hässlichen Häuschen entlang der Demarkationslinie, noch vor 15 Jahren in Deutschland. 
Auch diese Zentrale ist  zwar gegen gewaltigen Widerstand eingerichtet, dient aber wirklich dem Wohl des Partyvolkes!  Es ist das Ergebnis eines hart erkämpften Kompromisses: ich bleibe da, wo ich bin, und die Anderen dort, wo sie sind, also eine Art friedliche Koexistenz in Form eines Generationenvertrags. Ich übe also meine Fürsorgepflicht  von meinem Verbannungsort aus. Zwei Nymphensittiche und meine Katze (sie vertragen sich besser, als manche Menschen) leisten mir Gesellschaft und das Internet gibt mir das Gefühl der uneingeschränkten globalen Informationsfreiheit. Von drei Seiten aus habe ich heimlich die Lage unter Kontrolle: ich hatte früher gedacht, daß nur wir Orientaler  uns bei Abschied so schwer voneinander trennen können. Manche Abschied wir bei uns zu einer zweiten stehenden Sitzung, und schuld daran sind natürlich wieder die Frauen, die das nächste Treffen in aller Ruhe besprechen und vielleicht ihren neuen Mantel präsentieren wollen!  Aber auch die Gäste meines Sohnes waren nicht besser. Manchmal standen sie minutenlang auf der Straße, plauderten, rauchten und manchmal auch brüllten, so ähnlich wie Fußballfans es tun, und das um 2:00 Uhr nachts. Da wir ja eine ordentliche Familie sind (wird hatten alle Nachbarn über den Ausnahmezustand), sorgte ich von meinem Beobachtungsposten übers Handy dafür, daß mein Sohn seine Gäste zügig zu ihren Autos bringt. Niemand konnte mich sehen, aber die Befehle wurden ordentlich ausgeführt.
Zurück in die chaotische Küche von heute. Auf dem Tisch liegen alles Mögliche herum. Darunter sind auch Glückwunschkarten. Es ist eine schwere Entscheidung: darf ich diese lesen, oder nicht? Meine Mutter hatte mir immer beigebracht, daß fremde Brieftaschen und Briefe heilig und unantastbar sind. Aber was ist, wenn manches so frei herumliegt? Ich sage mir: gut, einmal ist kein Mal; es ist eben ein geistiger Seitensprung und ich kann hinterher beichten! Ohnehin wird mein Sohn durch Barge Sabz davon erfahren. Ich überfliege die Texte, und lerne viel , so daß diese Sünde doch einen Sinn bekommt. Das meist verwendete Wort dieser Glückwünsche ist die „Freiheit“ in verschiedenen Variationen: „genieße Deine Freiheit“, „jetzt bist Du Dein eigener Herr“, „Mache nun, was Du willst, bleib aber artig“ … Hat er gerade seine Entlassungsurkunde aus der Santafu ausgehändigt bekommen, daß man sich so mit ihm freut?  Diese Briefe könnten doch an mich gerichtet sein, der jetzt die Nacht bis zum Weggang der letzten Gäste in seiner „Zelle“ ausgehalten und dort erst um 4:00 Uhr auf einer Matratze eingeschlafen ist. Das Abkommen wurde strengt eingehalten. Von welcher „Freiheit“ ist hier Rede? Was wird sich  von heute auf morgen ändern? Er ist von uns frei und pflichtbewusst erzogen werden. Wir sind stolz auf ihn. Er ist korrekt und sensibel, herzlich und hilfsbreit.  Ich habe seine Ohren seit Jahren mit dem Spruch voll gestopft, daß Freiheit und Verantwortung, Rechte und Pflichten sich ergänzen.
Meine philosophische Wissbegierde gibt mir aber keine Ruhe: woher kommt trotzdem dieser „Freiheitsenthusiasmus“ in einer freien Gesellschaft? Es klingt alles nach einem Sieg im antikolonialen Freiheitskampf, und vielleicht hat sich vor fast 60 Jahren die indische Jugend über die errungene Freiheit des Landes wenigen gefreut, als die heutige Jugend der „freien Welt“  bei der Vollendung des 18. Lebensjahres tut.
Ich komme zur Erkenntnis, daß „Freiheit“ mit „Grenzüberschreitung“ (Transzendenz) einhergeht. Sie ist kein Zustand, sondern ein Prozeß; man kann sie nicht erreichen, sondern will auch die Gewissheit haben, das Erreichte erhalten und  erweitern zu können. Freiheit ist kein Teich, sondern ein Fluß. Sie ist wie Salzwasser; je mehr man daraus trinkt, desto mehr bekommt man Durst. Es ist falsch zu sagen, „Du hast die Freiheit“, sondern „Du bist frei, Deine Freiheit zu entfalten.“ Auch Diktaturen „geben dem Volk „Freiheiten“, was aber sie nicht gewähren können, ist die Freiheit zur Freiheit, die Selbstbestimmung für den Grad und Art dieser Freiheit; den Absolutherrschern fehlt das Vertrauen in Menschen.
In der Tat war der Freiheitsgedanke vom Anfang an ein komplizierter Begriff: „Die Grenze deiner Unfreiheit ist die Unfreiheit deiner Mitmenschen“ ist wohl eine der Lösungen gewesen. In letzten Jahren gehen Politiker im Westen dazu über, die Sicherheit als Vorraussetzung für die Ausübung des Freiheitsrechts zu definieren. Imamae haben Redefreiheit, solange die Sicherheit nicht gefährdet wird.  Gilt aber dieses Prinzip auch nicht für die Mohammad-Karikaturen? Hat nicht hier die „Pressefreiheit“ die Sicherheit der Welt geschadet?
Zurück zur Familie, von Makrosoziologie zur Mikrosoziologie: was ich heute Nacht erlebte, wäre im Kulturkreis  meiner orientalischen Heimat undenkbar. Es symbolisiert den „Zusammenprall von Kulturen“ innerhalb von Familien vieler orientalischen Einwanderer. In diesen Familien gibt es drei Konfliktherde: Die Eltern stehen unabhängig von Kindern unter einem Kulturschock. Dann gibt es den normalen Generationskonflikt, und schließlich kommt es zu einem Kulturkonflikt mit den heranwachsenden Kindern. Unsere Kinder bekommen ihre Sozialisation und kulturelle Integration außerhalb der Familie. Schulen, Unterrichtsinhalte, Beziehung in Vereinen und Clubs, Vorgänge auf Partys, fremde und nicht bekannte Einflüsse sind nicht unter unserer Kontrolle. In Freundeskreisen bilden sich „Autoritäten“, und es gibt Freunde, die mehr auf unsere Kinder Einfluß haben, als wir es denken können. Im Prinzip müssen ausländische Eltern in Bezug auf ihre Kinder auf viele Werte verzichten, sich einschränken und zähneknierchend auf das universelle Prinz „Du sollst Deine Eltern ehren“ verzichten.
Wissen die deutschen Politiker, die von Migranten mehr Integration erwarten, was in den Familien vor sich geht? Hier findet der eigentliche Integrationskonflikt statt. Gewiß sind diese Probleme auch in deutschen Familien da. Dort wird aber der Konflikt innerhalb einer einzigen Kultur ausgetragen. Diese sind an erster Stelle Generations– und an zweiter Stelle Kulturkonflikte. 
Ausländische Eltern haben mit Recht ganz andere Vorstellung von Freiheit und Freizügigkeit. Sehr leicht wird Freiheit aus ihrer Perspektive mit „Zügellosigkeit“ gleichgesetzt. Diese Einstellungen lassen sich nicht über Nacht ändern. Auch in Deutschland galten vor 35 Jahren ganz andere Werte. Wenn man mit einem Mädchen Freundschaft schließen wollte, hieß es: „Erst gehen wir zu meinen Eltern, und dann ins Kino“. Wenn man aber heute der eigenen Tochter sagt, daß man den neuen Freund kennen lernen will, hört man als Antwort: „Wir sind doch nicht im Orient!“ Es sind doch hier keine orientalischen Werte (dort ist ohnehin jeder voreheliche Kontakt verboten), sondern „ältere“ deutsche Werte, die manche Migranten vor 30 oder 40 Jahren gelernt haben, so wie man die deutsche Sprache erlernt hat. Muß man denn ständig neue Rechtschreibregeln lernen und nach der Musik der Zeit tanzen? Sollen die Migranten sich ständig auch dem Wertewandel innerhalb der europäischen Gesellschaft anpassen? Ich glaube nicht, daß es gelingen wird einen gläubigen Muslim von der Richtigkeit der Homoehe zu überzeugen. Auch in Deutschland war vor 20 Jahren so etwas unvorstellbar. Man verlangt von ihnen manchmal die Anpassung an den  neuesten Stand der Entwicklung, an die sich auch viele deutschen Konservative halten. Was man von der ersten Generation erwarten kann, ist die Akzeptanz der Grundwerte der deutschen Verfassung, Einhaltung der Normen und das Erlernen der deutschen Sprache, nicht mehr und nicht weniger.
Die Erziehungsmethoden sind ein weiteres Problem. Ich hatte einmal als Dolmetscher einen Einsatz bei der Polizei: ein minderjähriger afghanischer Junge hatte in einem Kaufhaus ein Nintendo-Spiel geklaut. Der Vater wurde zur Polizei bestellt, und als er von dieser Tat seines Sohnes hörte, gab er im Revier dem Sohn eine Ohrfeige. Nun wurde auf einmal der Kaufhausdiebstahl zweitrangig. Wichtig wurde der Tatbestand der Körperverletzung, und eine Sozialarbeiterin des Amtes für Soziale Dienst musste erscheinen, um festzustellen, ob der Junge heute in ein Jugendheim, oder zu den „gewalttätigen“ Eltern gehen darf. Der Vater sagte, daß er nie seinen Sohn geschlagen hat. Mit dieser Ohrfeige wollte er doch der deutschen Polizei zeigen, was für ein ordnungsbewusster Vater er ist! Waren aber noch vor 30 Jahren in Deutschland solche „Erziehungsmethoden“ nicht an der Tagesordnung. Afghanistan ist  im Vergleich zu Europa mehrere Jahrhunderte zurückgeblieben, will man nicht eine Differenz von 30 Jahren akzeptieren und für normal halten?
Erst wenn die erste Generation ausgestorben ist, werden die Konflikte in nächsten Generationen sich zurechtpendeln. Aus dem heutigen „bikulturellen“ Zustand wird eine harmonische Mischkultur entstehen. Wahrscheinlich wird in der Familie meines Sohnes Persisch überhaupt nicht mehr gesprochen werden. Ob er beim 18. Geburtstag seines Kindes mit dem Rest der Familie das Haus verlässt, weiß ich nicht. Auf jeden Fall wird er mit seinem Kind wegen „gemeinsamer Sprache und Kultur“ leichter den Konflikt lösen und weniger darunter leiden.
Für den heutigen Nachmittag hat er eine Putzkolonne von Freunden bestellt. Die Wohnung wird wieder sauber, er ist mit dem Ablauf hoch zufrieden, und ich bin dankbar aus diesem Anlaß einen familiensoziologischen Beitrag geschrieben zu haben.   
Hadi Resasade
Textfeld: Gottesbild und Menschenbild bei 
Rumi und  Meister Eckhart

Es gibt in der Geschichte Epochen, in denen in verschiedenen Kulturen gleiche geistige Entwicklungen ablaufen. Im 13. Jahrhundert fanden fast zeitgleich im Christentum, Islam und im fernen Osten geistige Erschütterungen statt, die die Frage nach dem Wesen des Menschen und seinem Schicksal neu stellten. In diesem Jahrhundert entstanden in allen diesen Kulturen mystische Bewegungen, die sich gegen die Orthodoxie und das traditionelle Gottesbild der Religionen richteten. Wir möchten hier nur kurz auf parallele Entwicklungen dieser Zeit im Islam und Christentum eingehen:
Fast gleichzeitig mit Meister Eckkart (1260-1327) lebte in Konya (Türkei) Mevlana Djalal od-Din Rumi (geboren 1207 in Balkh/Afghanistan, gestorben 1273 in Konya). Die geistige Verwandtschaft dieser beiden Mystiker ist so eng, daß beim Leser der Werke der Eindruck entsteht, sie hätten sich gekannt und  miteinander gesprochen!
Beide Mystiker (Meister Eckhart in Köln und Paris und Rumi in Konya) waren ursprünglich Theologieprofessoren und fanden schließlich in der Mystik den wahren Weg zum menschlichen Glück. Sie haben beide ein gemeinsames Gottesbild, das sich von der Orthodoxie unterscheidet. Gott ist für sie nicht eine rach– und strafsüchtige  übermenschliche Autorität, die  im Himmel wohnt, sondern ein „Geliebter“ des Menschen. Rumi drückt dies in einer wunderschönen Geschichte in seinem Hauptwerk „Mesnewi“ aus: Moses trifft einen Schäfer, der Gott mit folgenden Worten anruft:

Wo bist Du, daß ich Dein Diener werde,
Deinen Rock Dir flick´ Dein Haar Dir kämme,
Wasch´ Dein Kleid und töte Deine Läuse,
Milch Dir bringe, o Du Hocherhab´ner?
Küß´ Dein Händchen und massier´ Dein Füßchen,
Und zur Schlafenszeit  feg´ ich Dein Plätzlein,
O Du, dem ich alle Zicklein opfere …

(Annemarie Schimmel, Rumi - Ich bin Wind und du Feuer, Eugen Diederichs Verlag, München 1991, Seite 161)

Moses wird über diese blasphemischen Ausdrücke zornig, verlangt vom Schäfer zu schweigen und jagt ihn fort. Gott belehrt Moses dann  mit den Worten:
„Du mein Diener von mir getrennt. Ich schickten Dich, damit Du mich mit Menschen verbindest, aber nicht trennst. Gott achtet auf die inneren Werke der Menschen, und nicht auf äußere Werke und Worte … Liebende kennen keine Religion; ihre Gemeinschaft und ihre Religion ist  der einzige Gott…“
Bevor Rumi sich der Mystik zuwandte, war er ein frommer und orthodoxer Muslim. Er war der ranghöchste Lehrer der islamischen Theologie in Konya. Die Begegnung mit dem Wanderderwisch Shams veränderte sein Leben. Er trennte sich von Wissenschaft und fand die Wahrheit und Weisheit durch mythischer Erfahrung. Er verzichtete auf den großen Ruf als „religiöse Autorität“ und fand in Tanz, Gesang, Musik und Dichtung die innere Reinheit. Seine Schüler, die diese Abkehr nicht verkraften konnten, entführten angeblich seinen Freund Shams und töteten ihn.
Als Rumi am 17. Dezember 1273 starb, nahmen alle Religionsgemeinschaften an seiner Beisetzung teil. Sie priesen ihn: „Er war unser Jesus, er war unser Moses“
(ebda, S. 44)
Meister Eckkart war zu dieser Zeit 13 Jahre alt. Auch er war ein hoch anerkannter Meister der Theologie,   hatte vielleicht bei Albertus Magnus studiert, durchlief alle Stufenleitern der akademischen Karriere und war Dozent und Magister der Universität Paris. Auch er fand schließlich das innere Glück in der Einheit mit Gott. Auch sein Gottesbild ist von christlicher Teleologie seiner Zeit weit entfernt. Er glaubt nicht an eine himmlische Hierarchie und einen Gott, der über den Menschen steht. Das Verhältnis zwischen Mensch und Gott ist ein Liebensverhältnis. Wegen dieser „unchristlichen“ Denkweise und „Häresie“ eröffnete der Kölner Erzbischof 1326 gegen ihn ein Inquisitionsverfahren. Die Verurteilung wurde vom Papst Johannes XXII. bestätigt, aber inzwischen war Meister Eckhart gestorben. Die Inquisitoren nannten als Beweis für seine Verurteilung 28 Sätze aus seinen Predigten. 
Im 9. Satz des Meister Eckhart heißt es:
„Ich habe neulich darüber nachgedacht, ob ich von Gott etwas annehmen oder begehren wollte: Ich möchte das mir gar sehr überlegen, weil ich da, wo ich der von Gott Empfangende wäre, unter ihm oder unterhalb seiner stünde, wie ein Diener oder Knecht; er selbst aber ein Herr wäre durch sein Geben; und so soll es mit uns nicht stehen im ewigen Leben.“
Noch radikaler geht er im 13. Satz mit der traditionellen Gläubigkeit um:
„… Er (der Mensch) hat zusammen mit Gott Himmel und Erde geschaffen; er ist Zeuger des ewigen Wortes und Gott wüßte ohne einen solchen Menschen nichts zu tun.“ Ein weiterer Satz erinnert direkt an Rumi´s obige Verse, wo Gott „von inneren Werken“ spricht. So heißt es im Satz 18: „Laßt uns nicht die Frucht äußerer Werke bringen, die uns nicht gut machen; sondern innere Werke, die der Vater, in uns bleibend, tut und wirkt.“ 
(Meister Eckhart, Vom Wunder der Seele, Reclam Bd. 7319, Stuttgart 1996, Seite 74f)
Die geistige Verwandtschaft zwischen Islam und Christentum ist größer als man denkt, insbesondere wenn es um mystische Aussagen und Erfahrungen geht. Um mit Berthold Brecht zu sprechen, müssen wir zugeben, dass wir „heute wahrlich in schlechten Zeiten leben…“ Islamische Fanatiker, die rachsüchtig sind (wie ihr Gott) auf der einen Seite, und fanatische Christen, die von einem neuen „Kreuzzug“ reden, stiften Trennung und Haß. 
Rumi und Meister Eckhart leben aber weiter, und die Zukunft gehört ihnen, weil sie durch die Verneinung der himmlischen Autorität auch irdische autoritäre Gewaltprediger ablehnen.